برگای زرد پاییز

دلتنگ که شدی.. به خانه ام بیا.. کمی غصه هست.. با هم می خوریم...

باز قصه از سر ...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

" خسته شده ام...
بازی با همه ی این کلمات تکراری هم راضی ام نمی کند، حتی تصور لحظه ای که در این بازی هم بازی تو باشم...
"

ولنتاین هم ...

اولین بار که دیدمش برام مرموز و جذاب بود، اما نه عاشقش بودم و نه حتی دوسش داشتم... نمیدونم چی شد که با هم آشنا شدیم... حالا خیلی از اون روز میگذره حالا هم دوسش دارم هم عاشقشم... حالا خیلی روزه که کنارمه و دیگه جزئی از لحظه هام شده... خودش خوب میدونه جاش کجاست... خوب میدونه برای من کیه...
امروز هم کنارمه، نشسته روبروم... همون جای همیشگی ... با همون لبخند قشنگش... مهربون و دوست داشتنی... مثل همیشه.
امروز فرصت خوبیه تا دوباره بهش بگم چقدر دوسش دارم، چقدر از بودنش خوشحالم... میخوام دستاشو بگیرم تو دستم و تو چشماش نگاه کنم و بگم که... قلبم داره تندتند میزنه، دستام عرق کرده، احساس میکنم صدای قلبمو اونم میشنوه... یه آن خجالت میکشم... چشمامو می بندم تا یه کم آروم شم و بتونم حرفامو بهش بگم... خدایا! انگار روز اوله... چند لحظه سکوت... حرفایی رو که میخوام بهش بگمو تو ذهنم مرور میکنم... چشمامو باز میکنم... فقط یه صندلی خالی روبرومه... یادم میافته خیلی وقته اون با من نیست... چشمامو دوباره می بندم... اشکام رو گونه هام لیز میخورن و گرمشون میکنن... حس میکنم داره نوازشم میکنه... حالا آرومه آرومم...
نمیدونم چقدر گذشته، به اطرافم نگاه میکنم... چقدر شلوغه اینجا... نگاهم به دختر و پسری میافته که تازه اومدن تو... جا برای نشستن نیست... آروم از جام بلند میشم تا بیشتر از این منتظرشون نذارم... "بفرمایید اینجا"... با تعجب نگاهم میکنن و بعد هم یه تشکر... میرم بیرون... .
با اینکه زمستونه اما فقط یه باد خنک به صورتم میخوره... نمیدونم کجا باید برم... میرم به طرف ماشین... میشینم رو صندلی و فکر میکنم شاید بهتر باشه برم یه جای خلوت... راه می افتم... شیشه ها رو میکشم پائین و با سرعت رانندگی میکنم... میخوام زودتر از اینجا و از آدما دور شم... یه
CD میذارم تو ضبط... "باورم نمیشه چشمات... بره مال دیگرون شه... با غریبه آشنا شه... با غریبه مهربون شه..." به تو فکر میکنم... به بودنت... به رفتنت... به علامت سؤالی که همیشه تو فکرمه... به بغضی که آزارم میده... یه گوشه نگه میدارم... عکستو نگاه میکنم... چقدر دلم برات تنگ شده... میبوسمت و آروم زیر لب میگم: « گل من، تو عاشقی، قلبت پیش هرکی که باشه این روز روز توست... روزت مبارک!»


این خیال توست که با من مانده است
و این چشمهای توست که به من می گوید:

"همه چیز تمام شده است..."


زندگی...

زندگی رویا نیست
زندگی تلخی تنهایی هاست
و کنارش گذر عمر به سرمنزل مرگ
زندگی زیبا نیست
زندگی آینه ی درد من است
و فقط روزشمار
تا رسیدن به همان خاکی که
خانه ی تاریک ِ
پیکر ِ سرد ِ من است ...

 

"زندگی ام روزهاست از من خواهشی دارد ،
او عاشق مرگ شده است و من عاشق او !"

به بن بست رسیده ام
پوچی مطلق
آنچه را در آینه گذشته ها می بینم
تنها زنگار خاطره هاست
اشکها و تنهایی ها
و آنچه پیش رویم است
صفحاتیست خالی
که همچون آنچه گذشت
با حسرت رویشان خواهم نوشت...
قصه دلتنگی ها را...

خدایا باز در سکوت تنهایی خود
تو را می طلبم... تو را می خوانم
لحظه ای مرا ببین
حرفهای زیادی دارم...
تو می شنوی...؟


سلام من به تو ...

سلام دوستای خوبم، مهربونای همیشگی... خیلی وقت بود نمی نوشتم -اینجا- اما معنیش این نبود که این وبلاگ و خاطراتش از یادم رفتن، اینکه فراموشتون کردم... به همه دوستایی که داشتم سر زدم اما خیلی از وبلاگها عوض شدن... و خیلیا هم روزها یه بهتر بگم سالهاست ننوشتن... خیلی دلم گرفت... کاش دوباره همه جمع می شدن.
دوباره تصمیم دارم بنویسم... از همه تون ممنونم که تنهام نذاشتین... وقتی نظرات پست "ای تو آشنای ناشناسم - دیماه هشتاد و دو" رو میخونم اشک تو چشمام جمع میشه، یاد همه مهربونیتون میافتم و اینکه اینهمه روز فراموشم نکردین... هرجا که هستید بهترینا رو براتون میخوام.

اما از وقتی پست قبلی رو نوشتم هم با دوستای تازه ای آشنا شدم، دکتر سین عزیز ، سرآشپز گوگولی مهربونم ، بهرام عزیز ، بانوی بارانی (این اسم چقدر آرامش دهنده است) ، هانی خوبم که همیشه به من لطف داشته ، آزاده عزیز که من وبلاگش رو با اسم "آینه ی شکسته" به لیست دوستام اضافه کردم ، زهرا 72ی عزیز ، سحر عزیز، دوست خوب قدیمی که وبلاگشو خیلی دوست دارم  و "..." (!!) که شعری که برام نوشته بود و خیلی دوست داشتم. از اینکه به یادم بودین یه دنیا ممنونم و خوشحال. باز هم منتظرتون هستم...

تا دوباره.
 

شاید اگر غرور ابرها نبود
همیشه آسمان آفتابی بود
و همیشه
خورشید را می دیدیم...


(امیـــــر)

 


 
comment نظرات ()
 
نمی‌خوام ...
نویسنده : امیر - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
 

نمی‌خوام نفرین کنم تو زندگیت بد بیاری
نمی‌خوام یه روز پشیمون شی بگی دوسم داری

نمی‌خوام یه روز ببینم که به هرکی می‌رسی
یادگاریش واسه تو عذابه و دلواپسی

نمی‌خوام دعا کنم چشات همیشه تر باشن
روزای بد توی عمرت از خوبا بیشتر باشن

نمی‌خوام هرچی خدا بهت داده پس بگیره
هرکی عاشقش شدی تو ماتم و غم بمیره

نمی‌خوام خیانتو همیشه هرجا ببینی
از درخت آرزو برگای زردو بچینی

نمی‌خوام دلت تو تنهایی و غربت بپوسه
کسی که دوسش داری یه عشق دیگه ببوسه

نمی‌خوام حسرت عاشقی به قلبت بمونه
مثل من نشی که عشقت تورو عاشق ندونه

نمی‌خوام آسمونت ابری شه بارون بباره
دلت از غصه بخواد سر به بیابون بذاره

نمی‌خوام ستاره ها از شب تو پر بکشن
لحظه‌هات به جای شادی جام غم سر بکشن

نمی‌خوام یه روز بشه عشقت دیگه تورو نخواد
هرچی دلتنگی و غصه‌اس توی زندگیت بیاد

نمی‌خوام حتی یه لحظه جای من باشی عزیز
ببینی چی کشیدم نیاد که تنها شی عزیز

هرچی بد کردی به من فدای عشق من به تو
تو برو ؛ سفر سلامت ؛ روز تازه ؛ عشق نو

 

(امیـــــر)


 
comment نظرات ()
 
ای تو آشنای ناشناسم ...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٢
 

« یک شب از ستاره ها مرا صدا زدی ؛
یک شب از ستاره ها به نامی آشنا مرا صدا زدی ؛
شب پر از ستاره بود ،
شب پر از ستاره های بی شماره بود ،
از ستاره ها مرا صدا زدی ؛
من جواب دادم آن صدای دوردست را ،
من جواب دادم آن صدای پر طنین بی شکست را ؛
از جهان روشن ستاره ها تو آمدی ،
دستهایم از نوازش تو پر ستاره شد ،
گونه هام شعله زد ،
سینه ام پر از شراره شد ،
گویی آسمان مرا به سوی خود کشید ،
یا که در من آسمان پر ستاره ای دمید ... »

ستاره عاشق ...

ای آخرین ، تنهاترین ، آواره عاشق ... هر شب عمرم همراه با من ، ستاره عاشق ... و همچنان میخواند و میخواند  ؛ از دل من برای تو ، مرا با خود به پائیز می برد ... ای تو آشنای ناشناسم ، ای مرحم دست تو لباسم ... ... ... انگار که زاده شده با من ، عشقی که من از تو میشناسم ... نهایت دوست داشتن در تمام وجودم غوطه می خورد ؛ مرا به وجد می آورد ، به پرواز در می آیم ... به آسمان ، آسمان آبی احساس تو می رسم ... ستاره های گم شده ، هر شب من هزار هزار ... اما همیشگی توئی ، یکی نمونده از هزار ... فقط تو مانده ای ، فقط تو ؛ فقط تو بوده ای ، فقط تو ... فقط ... تو ...  تو بودی و هستی هنوز ، سهم من از این روزگار ، با شب من فقط توئی ، ستاره دنباله دار ... به تو نگاه می کنم ؛ شنیده ام که باید آرزویی کرد ، تو را آرزو می کنم ... ستاره دنباله دار ... با تو همیشگی همیشه را میخواهم ... هنوز صدا می آید ، صدایی از قلبی عاشق ... هنوز میخواند ... ای آخرین ، تنهاترین ، آواره عاشق ... و من همچنان در خیال توأم ... در خیال تو ... ستاره عاشق ... .

پائیز از راه می رسد ...

پائيز از راه می رسد ... دوباره مثل هميشه ... اين رنگ جادويی پائيز است و کرشمه برگها که به عشوه از درخت جدا می شوند ...
جادوی خزان زرد ، نارنجی و سرخ ، افسون درخت که در برابر چشمانت برهنه می شود ... بی هيچ آزرمی از نگاه تيز و هيز تو ... خوف برگ ريزان و هراس پايان مجال را ، بی آنکه ميوه ای داده باشی در دلت می ريزد ...
آری تمام می شوی ... زرد می شوی ، از شاخه ات جدا می شوی ... آری ، ديروز می شوی بی آنکه دل از امروز کنده باشی و اين همه از اينجا و آنجا جدايت می کند ... رهايت می کند ... رها می شوی مثل آن برگ که از شاخه جدا شد ... بی کرشمه رها می شوی ، آری و چيزی از جنس پوسيدگی ، مثل تمام شدن يا تباه شدن در تو جای می گيرد ...
و چون خزانی شدی ؛ همه چيز خزانی می شود ... پائيز از راه می رسد ...

سکوت یعنی صدای پای تنهایی ...

« تمام پائیز را به احترام اولین نگاه سکوت کردم ... وجودم را فریادی فراگرفته بود که حنجره تاب ستیزش را نداشت ... آتشی درونم شراره میریخت که یارای مقابله ام با آن نبود ؛ پاسخم تنها سکوت بود شاید وقتی دیگر مجالی برای حرفای ناگفته ام پیدا شود ...  »

سلام همراهای مهربونم ... بعد از چیزی بیشتر از سه ماه دوباره برگشتم پیشتون ... با همون برگای زردم ... با همون پائیز ... با قسه ها و غصه هام ... حالا که اومدم خیلی از دوستان جاشون خالیه و خیلیا هم به جمع نازنین دوستانم اضافه شدن ... خیلی خیلی شرمنده ام کردین که تو تمام این مدت به یادم بودین ... مهسای عزیز واقعاً ازت ممنونم که همیشه بهم سر میزنی ، بقیه دوستان که اونقدر زیادن که نمیشه تک به تک ازشون یاد کرد ... بدونید اگه نبود دلای صمیمی و پاکتون هیچوقت دوباره برنمی گشتم تا بنویسم ... اونقدر دوستون دارم که نمیدونم چطور باید اینو بهتون بگم ... متن « پائیز از راه میرسد » رو قرار بود تو اولین آپدیتم تو پائیز همراه چند خط نوشته دیگه براتون بنویسم که خب نظرم عوض شد و تمام پائیز رو به سکوت گذروندم اما این متنو اینجا نوشتم بی اونکه بدونم چرا !؟
تو این مدت که نبودم حتی به میل هام هم سر نزدم از خیلی از شما عزیزا میل داشتم که هنوز متأسفانه جواب بعضی رو نتونستم بدم از جمله ستاره خوبم از وبلاگ چشم در چشم ماه  که اگه براتون زحمتی نباشه آدرس دقیق بلاگتون رو بنویسین ... متشکرم از ایمیل های نینای عزیز و ریحان خوبم
 . راستی علی جان کجائی خیلی وقته که نمینویسی ؟ همینطور رضا و رویای دوست داشتنی که من چند وقتیه نمیدونم چرا نمیتونم وبلاگتون رو باز کنم ... خوشحالم میکنین اگه از خودتون خبری بدین .
ضمناً سپیده عزیز از تو هم خیلی خیلی ممنونم بابت همه مهربونیایی که در حق من کردی ، فراموش نمیکنم هرچند در توانم نیست که بخوام جبران کنم .
آخر هم اینکه فقط یه حرف دارم ؛ باید برای هزارمین بار بگم ... بدون شما احساس میکردم حجم بزرگی از زندگی ام  گم شده  ... خوشحالم که پیداتون کردم .

همیشه شاد باشید ، خدا نگهدار

در فراسوی عشق  ،
تو را دوست می دارم
در فراسوی پرده و رنگ
...
در فراسوی پیکرهایمان
به من وعده دیداری بده ...


 
comment نظرات ()
 
عشق ... !؟
نویسنده : امیر - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢
 

 

وه چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست

کوه باشی استخوانت بشکنند
حرف باشی در دهانت بشکنند

عشق میورزی خرابت می کنند
دوست میداری جوابت می کنند

مهربانی غرق در گردابهاست
شادمانیها فقط در خوابهاست

در چنین شبهای بی فریاد رس
روز خوش در خواب باید دید و بس

قصه عشق ...

« ــ امروز میمیرد ... ! » ، میدانستم . باخود گفتم دیگر روز آخر است ... صدای مانده در گلویم هنوز فریاد میزد : « عشق » ! و من تنها زهرخندی بود که نثارش کردم ...
روزها بود  با قلبم همصدا شده بود ... قلبی که تنها تن زخمی اش در سینه ام مانده بود ... به چشم مرگش را میدیدم ... چیزی از عمرش نمانده بود ، نفس نداشت .
یادم آمد ... یاد روزی افتادم که چه آسان هدیه اش کردم ... از آنچه بهترین می پنداشتم چه آسان گذشتم ؛ از او فقط خواستم قلبم را بپذیرد و او قلبم را به قصر عشقش برد ، قصری که او ملکه اش بود ؛ روزها گذشت ، من آسوده خاطر از اینکه قلبم را به او هدیه کرده ام و در مقابل هیچ از او نخواسته ام که ناگاه ناشناسی برایم چیزی آورد ! قلبم بود ... قلبی شکسته و سوخته ، قلبی پاره و خون آلود ... در بیراهه های زندگی پیدایش کرده بود ، با ناباوری نگاهش کردم و غم را در نگاهش خواندم . به سینه ام آوردمش به امید بهبود اما افسوس . امیدی به درمان درد کهنه اش نبود .
من خسته و آواره ، گیج و بهت زده به راه مانده بودم و نوشدارویی میخواستم . کاخ آرزوهایم فروریخته بود . رهگذران نگاهم میکردند . سری تکان میدادند و میرفتند . رنجور و ناامید به انتظار لحظه مرگش در جاده بی سوار تنهایی می رفتم تا از دور غباری پیدا شد ... به این سو می آمد ، به سمت من . او که بود ؟ به نزدیکم آمد ... نوشدارویی برایم آورده بود تا دردهای قلب زخمی ام را التیام بخشم هنوز نمیدانستم او که بود . از او پرسیدم ، گفت « ــ مسافری از شهر مهر ، نه قصری دارم از جنس رویا و نه ملکه ای هستم حاکم بر سرزمین نور ، قلبی دارم عاشق که عصاره وجودش قلب تو را زنده کرد ... » قلب عاشقش را دیدم . قلبی شکسته و سوخته ، پاره و خون آلود ... براستی مسافری از شهر مهر بود ... !

لحظه ای صبر کنید ... برگی از شاخه فرو افتادست ...

امروز هم
ما هر چه بوده ایم ، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم ...

دوستای خوبم سلام - دیدید تا چشم به هم زدیم تابستون هم تموم شد و پاییز کذایی رسید ... ( راستی دفعه دیگه که وبلاگ رو آپدیت کنم ! سعی می کنم از پائیز هم بنویسم . شما هم برام بنویسین ؛ پائیزو دوست دارین ؟ شما هم ازش خاطره دارین ؟ ) دوباره شروع میشه دانشگاه و مدرسه و ... میدونین امسال منتظر چیه پائیزم ؟ امسال میخوام به اندازه همه عمرم تو پائیز برم سفر . دلم واسه پاییز خیلی تنگ شده . حتی دلم برای دریا وقتی پاییز میاد برای جنگلای شمال تو پاییز ، برای جاده های خیس و نمناک که همیشه کناره هاشون پر میشه از برگای زرد پاییزی ... برای بارون پائیز ... کاش میشد همه باهم تجربه کنیم ... حیف که ... نمیدونم چرا هروقت اسم پائيز میاد بی اختیار بغض گلوم رو می گیره ، شاید امسال هم منتظر پائيزم تا به اندازه همه عمرم گریه کنم ... شاید  ... ولی هر چی باشه من پائیز رو به اندازه همه برگای زردش دوست دارم .

چند وقت پیشا داستان قشنگی خوندم که مثل همیشه یه پاش عشق بود و یه پاش جدایی اما رویایی و جذاب ؛ اگه خواستید و دوست داشتید حتماً بخونید ، اینجا .
یه چیزی بگم در مورد یادداشت قبل که متأسفانه هرکاری کردم نتونستم کاری کنم که دیده بشه ( مشکل اینجاست که یادداشت تو قسمت مدیریت یادداشت هست ولی وقتی روی دکمه فرستادن یادداشت و بازسازی وبلاگ کلیک میکنم فقط میتونم تایتل یادداشت رو تو وبلاگ ببینم ! - کمک پی لیز - ) از همه دوستایی که برای همون سابجکت یادداشت کامنت گذاشته بودن خیلی خیلی ممنون و شرمنده که بعد از اینهمه مدت با این مشکل مواجه شدن ــ بازم مرسی .
اما شمایی که جاتون توی قلب و دِلَمه ... اول از همه خیلی خیلی ممنون از علی عزیز ( خسته از پرسه در خاک غریب ) که همیشه محبتشو نثار من میکنه ، علی جان خیلی خیلی ممنونم . دوست خوبم نینای عزیز ( پرین و پاریکال ) شما هم دوست خوبی هستی و همیشه دوست دارم بیام به وبلاگت و حرفات رو بخونم ممنونم که منو یادت نمیره و منو دوست خودت میدونی راستی منم متولد آذرم ! ( بیست و چهارم آذر ماه )... سپیده عزیزم ( بیا با هم باشیم ) من هم از اینکه حالا می شناسمت و میتونم نوشته های قشنگت رو بخونم یک دنیا خوشحالم .
نمیدونم چی باید بگم هر بار اگه بخوام باید اسم تک تکتون رو بیارم دلم میخواد ها ولی خب میدونید که نمیشه هر بار مجبورم از بعضی از دوستان یاد کنم . راستی مانای عزیز ؛ دوست خوبم من الان مدتیه نمیتونم بلاگ شما رو باز کنم به یادتون هستم ولی برام مقدور نیست که براتون کامنت بذارم . ( این مشکل رو متأسفانه با بعضی صفحات وب دارم ) تا اولین تمهید میخواستم این رو بهتون بگم که یه وقت فکر نکنید خیلی بی معرفتم .

میخواستم حالا که داره پاییز شروع میشه به همه دوستای عزیزی که روز تولدشون ( تولد خودشون یا کسیکه دوستش دارن ) تو پائیزه و همه دوستای مهربونی که پائیز سالگرد شروع عشق قشنگشونه تبریک بگم اومدن پائیز رو . امیدوارم سالهای سال سلامت باشید و عاشق و با دلی شاد زندگی کنید همیشه عمرتون مثل بهار تازه و عشقتون مثل تابستون گرم و زندگی تون مثل پائیز رنگارنگ و دلتون مثل زمستون صاف و ساده و یکدست باشه . خیلی دوستون دارم .

دل من دیر زمانی است که میپندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است
آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
ــ دانسته ــ
بیازارد ...

دوستای گلم خدانگهدار

سلام من سپيده هستم  . مانی از من خواسته که از طرف اون  بنويسم که فعلا تا چند وقتی (شايد ۱ هفته يا بيشتر ) نتونه بياد و آبديت کنه ( چقدرم تا حالا زود زود آبديت می کرد ! سپيده  ) و بهتون سر بزنه . به حساب بی معرفتی نذارين . زد زود می ياد . تا اون موقعه من می نويسم . ( به بلاگ خودمم سر بزنيد ها ) فعلا همين . منم خداحافظ . راستی قالب رو هم تا بياد عوض می کنه . تا بعد . سپيده  


 
comment نظرات ()
 
زندگی يه بازيه ... کی از عمرش راضيه ؟
نویسنده : امیر - ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٢
 

 


 
comment نظرات ()
 
از شوق اين اميد نهان زنده ام هنوز ...
نویسنده : امیر - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢
 

گاه برای بيان آنچه در گلوست و قرار است فريادی نشود ،
جز ايهام و اشاره راهی نيست که بغض هم خود اشاره ای است ...


از شوق این امید نهان زنده ام هنوز ... از شوق این نامده ای که وعده اش را بسیار شنیده ام ... دلخوش کرده ام به ابر شاید بر خاک تفتیده خیالم ببارد ، چشم انتظار رویش عشقی هستم که هنوز نکاشته ام ! ... خیال خامی است ؛ می دانم . اما دلم به همین راضی است ... دل به همین باور بسته ام که عشق را روزی در نگاه تازه ای خواهم یافت ... در نگاه یکی از همین رهگذران خیابانهای ساده شهر ... نمیدانم ... شاید هیچ نگاهی چشمانم را به میهمانی عشق نخواند ... شاید هیچکس گلدان احساسم را آب ندهد ... نمیدانم ... ولی دلم می گوید که می آید و من از شوق همین امید نهان زنده ام هنوز ...

اين حالِ منِ بی توست ...

چقدر کلافه ام امروز ... حتی حوصله خودم رو هم ندارم ... میخوام هر جا باشم جز جایی که هستم ... لباس می پوشم و راه می افتم ؛ پياده ؛ حوصله ترافيک غروب رو ندارم ... سعی می کنم از جاهائی برم که هیچوقت نمیرم ... نه ، فايده نداره ... هیچ فرقی به حالم نمیکنه ، هرکاری می کنم باز از همون جاهای قدیمی سر درمیارم ، حالا رسيدم به پاتوق هميشگی مون ( هر چند تو از اين اصطلاح خوشت نمیاد ولی خب حالا که تو نیستی ... ) می رم تو ...
 لوتوس - يه سالن نیمه تاريک با همهمه های گنگ دختر و پسرایی که هنوز شاید عاشقن ... دودی که همه سالن رو گرفته و صدای گیلاسهایی که حالا به  جای شراب توشون فقط دلستر سرو می شه ... فقط مشتریای همیشگی و مخصوص میتونن سفارش شراب بدن به جای آب آلبالو !
ــ سلام مانی ؛ کم پيدايی ! تنها اومدی ؟
ــ اِ ... مانی ؟ پس [...] کو ؟
ــ بی معرفت شدی ! تنها تنها ميای ! اگه بهش نگفتم ...

انگار هیچکس منو نمی بینه ، همه دنبال اینن که چرا تو نیستی ! نمیدونم چرا نمیشه از دست تو راحت شد ... همیشه بايد نبودن تو رو احساس کرد ...
با حرکت سر جواب همه رو میدم و سر جای هميشگیم می شينم
ــ سلام مانی ، سفارش میدی یا منتظر میمونی ؟
ديگه داره کفرم در میاد ... سفارشم مثل هميشه قهوه تلخ ...
حالا فرصت دارم فکر کنم که اصلاً چرا اينجام . تازه صدای گيتار و صدایی که از دور دست میاد رو می شنوم ... « آدما از آدما زود سير میشن ... ... ... آدما رو عشقشون پا می ذارن ... آدما آدمو تنها می ذارن ... »
بعد از اینهمه روز که نیومدم اینجا هنوز همه چيز سر جای خودشه ... آدما ... حرفا ... قصه همون قصه است ، فقط ... فقط تو نیستی ... مهمه که نیستی ؟
نه ؛ دیگه مهم نیست که تو پیشم نیستی ... وقتی همه هستن منم میتونم باشم ... بی تو ... حتی بدون فکر کردن به تو ... روزا اومدن و رفتن بی اونکه اتفاقی بیافته ، بعد از این هم میان و میرن ، باز من میمونم و زندگی ... شاید هم عشق ... شاید ...
ساعت 10 شبه ... نمیدونم این دو ، سه ساعت چطوری گذشت فقط می بینم همه رفتن ، دیگه نه از آدما خبری هست نه از صداشون ... منم بلند میشم ... راه می افتم طرف خونه . شب ؛ سکوت ؛ صدای گنگی که تو گوشم می پیچه ...  :  آدما آی آدمای روزگار ... چی می مونه از شماها یادگار ؟

سعادتی است نقش يادتان بر دفتر عمــر ...

سلام همراهای همیشگی برگای زرد پائيز ... میدونم همگی از دستم عصبانی هستید که اینقدر دیر به دیر آپدیت می کنم و بدتر از اون اینقدر کم به شما که اینهمه با محبتید سر میزنم ... حق با شماست هیچ جوابی نمیتونم بدم یعنی هیچ جوابی ندارم که بدم ... فقط باید سکوت کنم ( البته سکوتی رساتر از فریاد ! )
مثل همیشه میخوام تشکر کنم از شما همسفرای کوچه های تنهایی ... اول از همه از تک تک کسانی که برام کامنت گذاشتن و یا حتی به وبلاگ من سر زدن و برای چند لحظه هم که شده وقتشون رو اینجا گذروندن ممنونم ... بعد از اون بايد از وبلاگ با محبت
آن روز بارانی یاد کنم که حتماً همگی کامنتهای قشنگشون رو خوندین ... همینطور وبلاگ های عشق مخفی و سایه بون  ( وبلاگ نسترن عزیز ؛ دوست خوب و قدیمی ) که همیشه خوشحالم می کنن با یادداشتهای خوندنی و صمیمی شون ... از بقیه دوستانی هم که تو این مدت کم بهشون سر زدم یا اصلاً سر نزدم میخوام منو ببخشن مثل دی داد عزیز ... مانای عزیز ... سحر عزیز ... بیتای عزیز ... آشوب عزیز و خیلی های دیگه  . از بقيه خوبای یکدل هم ممنونم و سپاسگزار ... میدونم که نمیشه جبران کرد پس فقط می تونم بگم که قدر همه مهربونی تون رو میدونم ...
عزیزای من ... کم کم تابستون هم تموم میشه و می رسیم به پائيز ... پائيزی که نمیدونم شماهم دوستش دارید یا نه ؟ ... من خاطره خوبی از پائيز دارم هرچند آخرش به خوبی اولش نبود ولی خب حالا من پائيز رو حتی بیشتر از بهار دوست دارم ( البته بهار خانوم ــ وبلاگ
بهار رو دوست دارم ــ سوءتفاهم نشه ها منظورم از بهار شما نیستین ! )  هرچند نمیدونم چرا امسال از اومدن پائيز با همه حرفایی که گفته شد می ترسم ... یعنی هنوز نمیدونم وقتی به آذر ماه برسیم باید چیکار کنم ؟ بگذریم ... باز براتون مینویسم ... بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم ... همیشه شاد و سلامت باشید ... دوستتون دارم ...

خورشيد ...

به چه فکر ميکني؟
به گذشته، به بودن و نبودن؟
به خواستن و نخواستن؟ به باختن
يا بيش از اين خود را مشغول اين تفکرات خواهي نمود
آيا باز هم روزهايت را اينچنين سپري خواهي کرد
بلند شو
پرده ها را کنار بزن
به خورشيد نگاه کن
به تابندگي اش
نگاهش کن چه آرام ميسوزد و نور ميافشاند
صدايش بزن
ترا خواهد شناخت
از او بپرس که براي فردا چه تصميمي دارد
ميخواهد طلوع کند
امروز چه کرده است
باز هم طلوع
و ديروز
خورشيد برايت از غروب نخواهد گفت
هر چه هست نور است و صبح
آفتاب مهربان روزها غمهاي فراواني به دل دارد
از شامگاهان که با خون گريه هايش آسمان سرخ فام را به شب سپرده است
ولي هر صبح فراموششان کرده
تا ترا
به ميهماني سپيده دم ببرد
و گرمي و روشنايي را به تو هديه کند
تو چرا فراموش نکني
تو چرا پنجره را باز نکني
امروز همان فرداييست که در انتظارش بودي
هديه خورشيد
تازه است و نو
شروع کن
بايد کهنه هارا دور ريخت
نه به اطراف نگاه نکن
از خودت شروع کن
خود را از بندهاي گذشته رها کن
با خورشيد همراه شو
دوباره طلوع کن
بتاب و زندگي ات را گرم کن
اگر خورشيد فردا را ميسازد تو هم فرداي خود را بساز
به زندگی من هم بتاب
من آفتاب حضورت را نیاز دارم
هميشه ... هميشه ... هميشه ...

« مانی »


راستی یه پیشنهاد : آهنگهای فال قهوه و زندگی شادمهر عقیلی رو گوش کنید  ،  اگه دوست داشتید میتونید تو سایت پر پرواز پیداشون کنید .
تا دوباره ای دیگه ، خدا نگهدار  ...

ای آیه مکرر آرامش
میخواهمت هنوز
آری هنوز هم دریای آرزو  ؛
در اين دل شکسته من موج میزند  ،
راهی به دل بجو ...


 
comment نظرات ()
 
صبر خواهم کرد ...
نویسنده : امیر - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٢
 

صبر خواهم کرد ،‌ می آيد ، می دانم می آيد و کبوتر های خانه ام را گندم خواهد داد .
گل اطلسی را او به نوازش دستهايش خواهد خواند .
غصه هايم را چون برگ به امواج نسيم گذران می بخشد و قلبم را به گل لبخند می آرايد .
صبر خواهم کرد ، می آيد ...
خواب دلتنگی گلها را ويران خواهد ساخت ...
پرده ها را از درهای فروبسته به يک سو خواهد زد ...
و بهاران را با عطر شقايقها خواهد خواند ،
توی پس کوچه های تنهايی من عطر نفسهايش جاری خواهد گشت ،
صدايش مثل ريزش باران است ... بر سکوت شب خواهم آويخت ،
صبر خواهم کرد ، می آيد ...
کوچه هايم را با قنديل اشک آذين خواهم کرد ،
ميان ايوان فرشی از گلهای ياس خواهم انداخت ...
تن خسته او را به نوازش دستهايم دعوت خواهم کرد و تمام شب را از جام چشمهايش می خواهم نوشيد ،
صبر خواهم کرد ،‌ می آيد ...
و به ديباچه عمرم آغازی ديگر خواهد زد ، غم غربت را ، دلتنگی را از صفحه دل خواهد شست ،
و مرا خواهد برد ...
تا بزم شقايقهای صحرايی ...
صبر خواهم کرد ، می آيد ... ( می آيد ؟ )

سلام دوستای ماه و خوبم ... اين قسمت آخر ميخوام چند تا توضيح کوچيک بدم ... اول اينکه ببخشيد من اينقدر دير به دير آپديت می کنم مخصوصاْ تو اين يک هفته گذشته ( يادداشت قبل تا حالا ) مشکلاتی پيش اومد که نشد ... بماند ... يه مسافرت کوچولو هم رفتم که جای همگی تو خود سفر خالی بود ولی يه قسمتاييش نه اصلاْ‌جاتون خالی نبود ! دوم هم اينکه اين قالب يه مقدار وقتم رو گرفت و نتونستم بيام پيشتون که خيلی خيلی شرمنده ام ؛ قول نميدم که بد قول نشم ولی سعی می کنم ديگه در مقابل اينهمه خوبی شما بی معرفت نشم ...
آقا رضای گل (
وبگرد عاشق يا همون دوتايی ) که منو حسابی شرمنده کردين خيلی زياد ممنونم که هميشه ياد من هستين و بهم سر می زنين ،‌ به رويا خانوم هم سلام برسونين ...
علی عزيز (
خسته از پرسه در خاک غريب ) هم که دلش واسه اينجا يه ذره شده و هنوز نرفته خسته شده !!! ممنونم علی جان و حرفات هم همه منطقی بود و درست ... همه رو قبول دارم ... يه دنيا ازت ممنونم که تنهام نميذاری ...
مانا خانوم دل من هم براتون تنگ شده ، برای وبلاگ قشنگ و نوشته های قشنگ ترتون ... همينطور صبای عزيز که هميشه اسم قشنگتون رو اينجا تو وبلاگم می بينم ... مينای خوبم فقط می تونم بگم يه عمر ممنونم ... و دی داد عزيز فقط ميتونم بگم سپاسگرارم ...اگه بخوام اسم همه رو بگم که ميدونيد نميشه ولی اينو بايد بگم که همه تون برام تو زندگی با ارزشترين هاييد ... شما همسفرای هميشگی من ... دوستتون دارم به اندازه دل بزرگ و يکرنگتون ...

اينم برای تو نوشتم  ( کوله بار سفر )

هوف ...
عجب خالی دارم امشب ، يه حال غريب ،‌ از اون حالا که انگار يه حسی داره تو وجود آدم وول ميخوره ... نميدونی غمه ، شاديه ، مثل روزای بارونی که هم عاشق می شی ، هم دلتنگ ؛ مثل تو که اين روزا هم ظالم شدی هم مظلوم ...

نميدونم ميخوام از تو بنويسم يا برای تو ، قبل از اينکه شروع کنم به نوشتن فکر می کردم يه دنيا حرف دارم واسه گفتن اما حالا همه کلمات ازم فراری شدن ، مثل تو که اين روزا مهربونيات ازم فراری شدن ...

چی بگم برات از غريبی ؟ از اونجا که تو نيستی ، از تنهاييام ، از هوايی که بوی نفساتو نميده ... ، از کوچه هايی که هيچ خاطره ای ازشون ندارم ،‌ از آدمايی که خودشون ،‌حرفاشون برام غريبن ، مثل تو که اينروزا حرفات برام غريب شدن ...

اينجا آدم بی تو ديوونه می شه ، هر جا بی تو آدم ديوونه می شه ، خسته می شه ، دلمرده می شه ، بی صبر می شه ؛ چند روزيه بی تو آسمون اينجا هم صبرش تموم شده ، دلتنگ شده و زده زير بارون ؛ مثل تو که اينروزا آسمون دلت ابری شده و چشمات بارونی ...

ميخوام ديگه از ناراحتی و تنهايی حرف نزنم ، می خوام به خودم اميد بدم ، اميد دوباره ديدنت رو ، اميد همراهی ات رو ،‌ می خوام بيام و ماه شبات باشم مثل تو که آفتاب روزای منی ...

« ميخوام مثل تو باشم ، مثل تو که مثل منی ... »

تا دوباره خدانگهدار همه شما دوستای خوب و نازنين ؛ اين شعر تقديم به همه تون :

انگار که دريايی ...
نه ! تو خود دريايی !!
انگار چقدر بی جاست
آری خود دريايی
دريايی و من اينجا در ساحل تو هستم
تو موج خروشان و من ساکت و دلخستم
من عاشق باران و در حسرت و اندوهش
تو بی غم و بی حسرت چون تو همه بارانی ...


 
comment نظرات ()
 
خيال نکن نباشی ...
نویسنده : امیر - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٢
 

خيال نکن نباشی ، بدون تو می ميرم
گفته بودم عاشقم ، حرفمو پس می گيرم

خيال نکن  نمونی ، کارم ديگه تمومه
ليلی فقط تو قصه است ، جنون ديگه کدومه ؟

کی ميگه تو نباشی ، ستاره بی فروغه
بذار همه بدونن ، که عاشقی دروغه

تو برده ای ميخواستی ، که حرفتو بخونه
به پای تو بسوزه ، برای تو بمونه

عروسکی ميخواستی ، رو طاقچه تون بکاريش
وقتی بازی تموم شد ، کنج اتاق بذاريش !

ديگه برای موندن ، اتاق تو شلوغه
عروسکا بدونين ، که عاشقی دروغه !

 

 

RealOne Player Plug-in ( Real.com )

 Khial Nakon - Alireza Assar ( From the albume : Eshq-e Elaahi )
RealOne Player Plug-in

 NOTE : This weblog is under hard development

 از مينا خانوم عزيز هم خيلی خيلی ممنون که  کامنت گذاشته بودن بايد خدمتشون عرض کنم که : چشم ، حتما انجام ميدم ... از همه هم که منتظر موندن شرمنده و ممنون که به من سر زدين مخصوصا از روشنک عزيز که من نه ايميل ازشون دارم و نه آدرس تا جبران کنم ؛ روشنک جان خيلی خيلی ممنون . و همينطور از شيرين خانوم که هميشه شرمنده ميکنن با الطافشون !
فعلا خداحافظ همگی ... زود آپديت ميکنم

 


 
comment نظرات ()
 
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
نویسنده : امیر - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢
 

چقدر اشک دارم اینروزا ... چقدر بغض دارم ... چقدر دنیام ساکت و خالیه ...

 

بهم گفتن عشق تو عشق نبوده ... بهم گفتن فراموشش کن ... بهم گفتن بگرد دنبال عشق حقیقی ات ... گفتن عشق صدای فاصله هاست ... گفتن باید جدایی رو لمس کرد ... گفتن  ... گفتن ... گفتن ... ولی من فقط اسم تو رو شنیدم ... فقط تو رو دیدم ...

آخه چه جوری باید تو رو از یادم ببرم ... وقتایی که دلتنگ میشم ، حرفای دلتنگیمو به کی بگم ... هنوز چشمات تو عکس باهام حرف میزنن ... اونا حرفامو گوش میدن ... اما تو خودت کجایی ؟

 

بی تو همه جا سرد و بی روحه ... انگار رو تمام شهر گرد مرده پاشیدن ... کوچه ها ... خیابونا ... مغازه ها ... یادش بخیر ، چقدر با هم اینور و اونور میرفتیم ... وقتی یاد اون روزا میافتم نمیتونم ... نمیتونم فکر کنم تو دیگه تو زندگی من نیستی ... کوچه تمدن یادته ... همیشه وقتی میرسیدیم اول کوچه میگفتی : « مانی ، دوست دارم شب عروسیمون با ماشین عروس از این کوچه رد شیم ... میخوام همه این درختا ... همه این دیوارا ببینن که من و تو بالاخره به هم رسیدیم ... » پس چی شد ؟ حالا من باید هر بار تنهای تنها از اونجا رد بشم و سرم رو بندازم پایین نکنه که درختی ببینه اشکامو  ...

 

چقدر خوب بود روزی که دیدمت ... روزی که برای اولین بار بهم گفتی : ... دوستت دارم ... چی شد که رفتی ... من به خدا هنوز نمیدونم ...

تو تمام این سالها تنها کسی بودی که تو تنهاییام میومدی ... تنها کسی بودی که دلت حرفامو میخواست ... ترو خدا بازم بیا بهم بگو دیوونه ... دارم میمیرم از درد ... کاش بمیرم ... کاش ... دلم برای صدات تنگ شده ... میخوام باز بیام سرمو بذارم رو شونت و تو برام شعر بخونی ... چقدر شعر دوست داشتی ...

یادته همیشه بهت میگفتم دلم برات نیست ... الان واقعا نیست ... میدونی چند روزه ندیدمت ... ؟ امروز شد 53 روز ... تو هم یاد من میافتی ... ؟ یاد خاطراتمون ... ؟ یاد قول و قرارامون ... ؟ تو هم دلت برای من تنگ شده ... ؟

تو هم یادت میافته که یه گوشه این شهر یه نفر هست که همه فکرش تویی ... ؟ که هنوز دوستت داره ... ؟ که بی تو نفس کشیدن هم براش سخته ... ؟ اگه بر میگشتی ...

 

 

****

 

دوستای خوبم ... مهربونایی که همیشه با منید و من هنوز باورم نمیشه که اینهمه همدل تو همین چند روز بهم سر زده باشن و برام کامنت گذاشته باشن سلام ... نمیتونم بگم چقدر دوستتون دارم و چقدر ازتون ممنونم ... اونایی که با حرفای خوبشون ... با همدردی پاک و نابشون بهم امید دادن ... به خدا خیلی خوبید ... یه وقتایی آدم فکر میکنه تو دنیا تنهای تنهاست ولی حالا به من ثابت شده اشتباهه اگه فکر کنیم دور و برمون هیچکس نیست که به فکر ما باشه ... که هیچ همراه و همدردی نیست ...

کاش میتونستم اسمتون رو تو آسمون بنویسم تا همه ببینن تو دنیامون چقدر مهربون هست ... چقدر هستن کسایی که دلشون به درد میاد اگه دلی رو غمگین ببینن ... دلم میخواد بهترین آرزوهام رو بهتون هدیه کنم به پاس همه محبتتون ...

 

یادداشتهایی که برام گذاشته بودین بهترین تسکین بود واسه دل شکستم ... من این روزا و این مهربونیا رو هیچوقت از یادم نمیره ...خیلی صادقید ... بهم ثابت شده ... تا قبل از این همیشه فکر میکردم اینجا هم مثل چت روما ، مثل خیابونا ، مثل هر جایی که عده ای با هم در ارتباطن محور اصلی حرفا اونیه که میدونم و میدونید ولی دیدم نه ... من خیلی به بیراهه رفته بودم ... اینجا کسایی هستن که وقتی نوشته هات رو میخونن ، حرف دلشون رو برات مینویسن ... کسایی که با شادیات شاد میشن و با غصه هات غمگین ... اینجا محرم زیاده ... اونایی که به حرفت گوش بدن و بتونی هرچی تو دلته بهشون بگی ...

به گفته دکتر شریعتی ؛ « سرمایه هر دلی ، حرفهایی است که برای نگفتن دارد » من تمام این سرمایه رو به شما می سپارم ...

 

خیلی زیاد دوستتون دارم ... فقط میتونم از خدا بخوام بهترین ها همیشه مال شما باشه ... همیشه خوشبخت باشید ... به همه آرزو هاتون برسید ... همیشه سالم و سرحال باشید و خدا این دل بزرگ و پاک رو هیچوقت ازتون نگیره .... خیلی ماهید ... خیلی زیاد ...

  لوگو مهسا خانوم هم اومد حتماْ سر بزنيد : http://mlove.persianblog.ir


 
comment نظرات ()
 
بردی از يادم ...
نویسنده : امیر - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢
 

يادمه يه روز با هم از خيابون وليعصر رد ميشديم ، به بتهوون ( يه نوارفروشی تو خيابون وليعصر ) که رسيديم من مثل بچه ها وقتی جلو يه اسباب بازی  فروشی ميرسن پشت ويترين ميخکوب شدم ... چشمم خورد به جلد يه کاست «‌ بردی از يادم ... » سريع رفتم و برات خريدمش ... وقتی نوار رو ديدی حسابی بهت برخورد و ناراحت شدی : «‌ اين نوار چه ربطی به من داره که واسه من خريديش ؟ من تو رو از ياد ميبرم ... ؟ تو شايد ولی من هيچوقت ! » حالا بهت ثابت شد ،‌ ديدی « بردی از يادم ... دادی بر بادم ... با يادت شادم .......... دل به تو دادم ... در دام افتادم ... از غم آزادم !!! »

يادش بخير اون روزا که دوستم داشتی و هميشه و همه جا با من بودی ... همه جا من و تو رو با هم ميديدن و با  هم ميشناختن ولی حالا ... يادت مياد اون روزای اولی که آشناييمون تازه بود و نو يه روز بهت گفتم : «‌ ميدونی من تا کی باهات ميمونم ؟ » با تعجب نگاهم کردی و بهم گفتی : « کی نداره ،‌ تا هميشه ... » تو جوابت گفتم : « من هميشه با تو ميمونم ،‌ تا موقعی که تو بخوای ... هر موقعی که نخوای منو ؛‌ آروم و بی صدا ؛‌ آروم تر از اومدنم ميرم ... بدون اينکه آب از آب تکون بخوره »‌ توگفتی : « من هميشه از تو ميخوام پيشم بمونی ! » ولی ديدی دروغ گفتی ؟ اما من بهت ثابت ميکنم که راست گفتم ... من ميرم و تو رو با عشق تازه ات تنها ميذارم ... تو تونستی وجودم رو از خودت جدا کنی ولی نميتونی مجبورم کنی که دوستت نداشته باشم ... من برای تو مُردم ولی تو برای من زنده بمون ...

دوست دارم حرفای آخرم رو هم بخونی ؛‌ من يه تشکر بزرگ بهت بدهکارم بابت تمام روزای خوبی که به من هديه کردی ، من هنوزم ميگم بهترين روزای عمرمو با تو گذروندم ... و يه عذر خواهی بزرگتر بخاطر روزای سخت و تلخی که با من گذروندی ... اون روزايی که شرم تو نميذاشت تا بهم بگی ديگه دوستم نداری و دل من نميخواست اينو باور کنه ... ممنونم که دوستم داشتی ... ممنونم که اجازه دادی دوستت داشته باشم ... ممنونم که ...

امسال چقدر از اومدن پاييز ميترسم ... از بارون پاييز بی تو ... از سوز سردش ... منی که بهار برام بهشت بود رو عاشق پاييز کردی و خودت و حالا يه پاييز سرد رو برام به يادگار گذاشتی با يه دنيا اشک ... من ديگه نميخوام پاييز رو ببينم ؛‌ ديگه نميخوام رو برگای زرد پاييز راه برم ... من ديگه نميخوام باشم ... ديگه نميخوام باشم ...

 

من تمنا کردم      که تو با من باشی       تو به من گفتی : هرگز ، هرگز      پاسخی سخت ودرشت

و مرا غصه اين هرگز کشت ...

 

من دوتا مطلب کوچيک هست که بايد يادآوری کنم : اول اينکه آهنگ متن اين بلاگ رو مديون مهسا خانوم هستم که به زودی لوگوشون رو اينجا ميذارم و وبلاگ خيلی قشنگی دارن که من باز ازشون ممنونم .... دوم اينکه برای يادداشت ۲۳ تير باران عزيز کامنتی گذاشته بودن که منو شرمنده کردن ، کاش آدرس وبلاگشون رو هم ميذاشتن ... اميدوارم باز بيان اينطرفا .... ديگه از همه هم ممنونم / تا بعد ... موفق باشيد .


 
comment نظرات ()
 
گفت و گو با خدا ...
نویسنده : امیر - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٢
 

شبی در خواب دیدم مرا میخوانند ، راهی شدم ... به دربی رسیدم ؛ به آرامی درب خانه کوبیدم .

ندا در آمد : درون آی !

گفتم : به چه روی ؟

گفت : برای آنچه که نمیدانی ...

هراسان پرسیدم : برای چو منی هم زمانی هست ؟

پاسخ رسید : تا ابدیت ...

تردیدی نبود ، خانه خانه خداوندی بود ، آری اوست که ابدی و جاويد است .

 

 

پرسیدم : بارالهی ؛ چه عملی از سوی بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا میدارد ؟

پاسخ آمد :

 

اینکه شما کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی میگذرانید .

اینکه سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید .

 

اینکه شما قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید ، در حالیکه نه حال را دارید و نه آینده را .

اینکه شما طوری زندگی میکنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید .

 

 

 

سکوت کردم ، اندیشیدم ؛ چه میطلبیدم ؟ بلی ، آموختن .

پرسیدم : چه بیاموزیم ؟

پاسخ آمد :

بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن به آن سالها وقت نیاز است .

 

بیاموزید که هرگز نمیتوانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود کنید زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه ای از کردار و اخلاق خود شماست .

 

بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید از آنجا که هریک از شما به تنهایی و بر حسب شایستگیهای خود مورد قضاوت و داوری قرار می گیرید .

 

بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقصان های شما آشنایند ولیک شما را همانگونه که هستید دوست دارند .

 

بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمیدهد ، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد

بیشتر در زندگی شماست .

 

بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید واین عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود   تقویت کنید

 

بیاموزید که دو نفر میتوانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو  هیچگاه یکسان نخواهد بود .

 

بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به بخشش و عفو دیگران بسنده نکنید ، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید .

 

بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد .

 

 

 

ای بنده من ؛ به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند ، مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد ، ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد.

 


 
comment نظرات ()
 
دلم از سنگ که نيست گريه در خلوت دل ننگ که نيست ...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٢
 

نميدونی چقدر سخته با تو نبودن ،‌ هنوز نميتونم باور کنم ديگه اسم تو ،‌ ديگه صدای قشنگ تو مال من نيست ... هنوز چشمام همه دنبال توست ... همه جا ... کاش ميدونستی چقدر دوست دارم ... من هنوز هم بهت زنگ ميزنم ولی هيجوقت خودت گوشی رو بر نميداری  و از اون بدتر دقيقا همون وقتايی که با من حرف ميزدی تلفنتون اشغاله و حالا من خوب ميدونم جای من رو يکی ديگه تو قلبت گرفته ...

يادته دقيقاْ‌ يک هفته پيش بود که بهت زنگ زدم ... برات آهنگ غبار مرجان رو گذاشتم ( همون که خيلی دوستش داشتی و خيلی هم خوب ميخونديش ) شايد ياد گذشته باعث بشه باز برگردی پيشم ولی تو بعد از تموم شدن آهنگ بهم گفتی :« مرسی که وقتم رو با اين مسخره بازيات گرفتی » ... سليقه ات هم عوض شده ... کاش ميتونستم به اندازه همه اشکای آدمای عاشق گريه کنم شايد ... نميدونم شايد چی ...

آخرين بار بهم گفتی شب بهت زنگ ميزنم ... اون شب تلفنتون تا ۵/۵ صبح اشغال بود و من فقط گريه کردم ... برات مسخره نباشه اگه يه پسر گريه کنه ... من هنوز هم منتظرم ... حالا که بيشتر از ۱ ماه گذشته و من فقط به همون يه عکسی که ازت دارم خيره ام ...

ميدونی ... ؟  به خدا نميدونی ... ... ... ...


 
comment نظرات ()
 
باران
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٢
 

من اگر باران را

به پريشانی چشمان تو مهمان کردم

بر دلم حسرت لبخند تو ماند

قصد من شادی بود

قصه ام قصه آبادی بود ...

« مانی »

دوستتون دارم ...


 
comment نظرات ()
 
اولين برگ زرد پاييزی
نویسنده : امیر - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٢
 

سلام به همه وبلاگ خونها من دوباره اومدم با همون برگای زرد پائيزيم ،‌اومدم تا باز با شما باشم و همراه شما ، يه اسباب کشی داشتم از www.snoir.persianblog.ir به خونه جديدم paaeez . خوشحال ميشم دوباره همتون رو ببينم اينجا ... ممنون هم هستم از همه دوستايی که تو سايت قبلی با من بودن و بهم سر ميزدن از جمله رويا و رضای عزيز ( وبگرد عاشق ) نسترن خوبم ( سايه بون ) ياشار ياغيش عزيزم ( سرمه ) و خيلی های ديگه از جمله سوته دل عزيز ،‌ بهروز عزيز ،‌ ستاره ،‌ حيفا و خيلی های ديگه ... اميدوارم هميشه با هم و دوستای خوبی برای هم باشيم . آرزو ميکنم هميشه آسمون دلتون بارونی و آسمون چشماتون آفتابی باشه ؛‌ خوش و شاد و سلامت و عاشق باشيد ...

 

باز هم ميگم شرمنده ام که يه برگ زرد پاييزی افتاد تو کوچه خيالتون ... منتظرتون هستم ... تا بعد ... مانی


 
comment نظرات ()
 
 




 Extras | امكانات