برگای زرد پاییز

دلتنگ که شدی.. به خانه ام بیا.. کمی غصه هست.. با هم می خوریم...

صبر خواهم کرد ...
نویسنده : امیر - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٢
 

صبر خواهم کرد ،‌ می آيد ، می دانم می آيد و کبوتر های خانه ام را گندم خواهد داد .
گل اطلسی را او به نوازش دستهايش خواهد خواند .
غصه هايم را چون برگ به امواج نسيم گذران می بخشد و قلبم را به گل لبخند می آرايد .
صبر خواهم کرد ، می آيد ...
خواب دلتنگی گلها را ويران خواهد ساخت ...
پرده ها را از درهای فروبسته به يک سو خواهد زد ...
و بهاران را با عطر شقايقها خواهد خواند ،
توی پس کوچه های تنهايی من عطر نفسهايش جاری خواهد گشت ،
صدايش مثل ريزش باران است ... بر سکوت شب خواهم آويخت ،
صبر خواهم کرد ، می آيد ...
کوچه هايم را با قنديل اشک آذين خواهم کرد ،
ميان ايوان فرشی از گلهای ياس خواهم انداخت ...
تن خسته او را به نوازش دستهايم دعوت خواهم کرد و تمام شب را از جام چشمهايش می خواهم نوشيد ،
صبر خواهم کرد ،‌ می آيد ...
و به ديباچه عمرم آغازی ديگر خواهد زد ، غم غربت را ، دلتنگی را از صفحه دل خواهد شست ،
و مرا خواهد برد ...
تا بزم شقايقهای صحرايی ...
صبر خواهم کرد ، می آيد ... ( می آيد ؟ )

سلام دوستای ماه و خوبم ... اين قسمت آخر ميخوام چند تا توضيح کوچيک بدم ... اول اينکه ببخشيد من اينقدر دير به دير آپديت می کنم مخصوصاْ تو اين يک هفته گذشته ( يادداشت قبل تا حالا ) مشکلاتی پيش اومد که نشد ... بماند ... يه مسافرت کوچولو هم رفتم که جای همگی تو خود سفر خالی بود ولی يه قسمتاييش نه اصلاْ‌جاتون خالی نبود ! دوم هم اينکه اين قالب يه مقدار وقتم رو گرفت و نتونستم بيام پيشتون که خيلی خيلی شرمنده ام ؛ قول نميدم که بد قول نشم ولی سعی می کنم ديگه در مقابل اينهمه خوبی شما بی معرفت نشم ...
آقا رضای گل (
وبگرد عاشق يا همون دوتايی ) که منو حسابی شرمنده کردين خيلی زياد ممنونم که هميشه ياد من هستين و بهم سر می زنين ،‌ به رويا خانوم هم سلام برسونين ...
علی عزيز (
خسته از پرسه در خاک غريب ) هم که دلش واسه اينجا يه ذره شده و هنوز نرفته خسته شده !!! ممنونم علی جان و حرفات هم همه منطقی بود و درست ... همه رو قبول دارم ... يه دنيا ازت ممنونم که تنهام نميذاری ...
مانا خانوم دل من هم براتون تنگ شده ، برای وبلاگ قشنگ و نوشته های قشنگ ترتون ... همينطور صبای عزيز که هميشه اسم قشنگتون رو اينجا تو وبلاگم می بينم ... مينای خوبم فقط می تونم بگم يه عمر ممنونم ... و دی داد عزيز فقط ميتونم بگم سپاسگرارم ...اگه بخوام اسم همه رو بگم که ميدونيد نميشه ولی اينو بايد بگم که همه تون برام تو زندگی با ارزشترين هاييد ... شما همسفرای هميشگی من ... دوستتون دارم به اندازه دل بزرگ و يکرنگتون ...

اينم برای تو نوشتم  ( کوله بار سفر )

هوف ...
عجب خالی دارم امشب ، يه حال غريب ،‌ از اون حالا که انگار يه حسی داره تو وجود آدم وول ميخوره ... نميدونی غمه ، شاديه ، مثل روزای بارونی که هم عاشق می شی ، هم دلتنگ ؛ مثل تو که اين روزا هم ظالم شدی هم مظلوم ...

نميدونم ميخوام از تو بنويسم يا برای تو ، قبل از اينکه شروع کنم به نوشتن فکر می کردم يه دنيا حرف دارم واسه گفتن اما حالا همه کلمات ازم فراری شدن ، مثل تو که اين روزا مهربونيات ازم فراری شدن ...

چی بگم برات از غريبی ؟ از اونجا که تو نيستی ، از تنهاييام ، از هوايی که بوی نفساتو نميده ... ، از کوچه هايی که هيچ خاطره ای ازشون ندارم ،‌ از آدمايی که خودشون ،‌حرفاشون برام غريبن ، مثل تو که اينروزا حرفات برام غريب شدن ...

اينجا آدم بی تو ديوونه می شه ، هر جا بی تو آدم ديوونه می شه ، خسته می شه ، دلمرده می شه ، بی صبر می شه ؛ چند روزيه بی تو آسمون اينجا هم صبرش تموم شده ، دلتنگ شده و زده زير بارون ؛ مثل تو که اينروزا آسمون دلت ابری شده و چشمات بارونی ...

ميخوام ديگه از ناراحتی و تنهايی حرف نزنم ، می خوام به خودم اميد بدم ، اميد دوباره ديدنت رو ، اميد همراهی ات رو ،‌ می خوام بيام و ماه شبات باشم مثل تو که آفتاب روزای منی ...

« ميخوام مثل تو باشم ، مثل تو که مثل منی ... »

تا دوباره خدانگهدار همه شما دوستای خوب و نازنين ؛ اين شعر تقديم به همه تون :

انگار که دريايی ...
نه ! تو خود دريايی !!
انگار چقدر بی جاست
آری خود دريايی
دريايی و من اينجا در ساحل تو هستم
تو موج خروشان و من ساکت و دلخستم
من عاشق باران و در حسرت و اندوهش
تو بی غم و بی حسرت چون تو همه بارانی ...


 
comment نظرات ()
 
خيال نکن نباشی ...
نویسنده : امیر - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٢
 

خيال نکن نباشی ، بدون تو می ميرم
گفته بودم عاشقم ، حرفمو پس می گيرم

خيال نکن  نمونی ، کارم ديگه تمومه
ليلی فقط تو قصه است ، جنون ديگه کدومه ؟

کی ميگه تو نباشی ، ستاره بی فروغه
بذار همه بدونن ، که عاشقی دروغه

تو برده ای ميخواستی ، که حرفتو بخونه
به پای تو بسوزه ، برای تو بمونه

عروسکی ميخواستی ، رو طاقچه تون بکاريش
وقتی بازی تموم شد ، کنج اتاق بذاريش !

ديگه برای موندن ، اتاق تو شلوغه
عروسکا بدونين ، که عاشقی دروغه !

 

 

RealOne Player Plug-in ( Real.com )

 Khial Nakon - Alireza Assar ( From the albume : Eshq-e Elaahi )
RealOne Player Plug-in

 NOTE : This weblog is under hard development

 از مينا خانوم عزيز هم خيلی خيلی ممنون که  کامنت گذاشته بودن بايد خدمتشون عرض کنم که : چشم ، حتما انجام ميدم ... از همه هم که منتظر موندن شرمنده و ممنون که به من سر زدين مخصوصا از روشنک عزيز که من نه ايميل ازشون دارم و نه آدرس تا جبران کنم ؛ روشنک جان خيلی خيلی ممنون . و همينطور از شيرين خانوم که هميشه شرمنده ميکنن با الطافشون !
فعلا خداحافظ همگی ... زود آپديت ميکنم

 


 
comment نظرات ()
 
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
نویسنده : امیر - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢
 

چقدر اشک دارم اینروزا ... چقدر بغض دارم ... چقدر دنیام ساکت و خالیه ...

 

بهم گفتن عشق تو عشق نبوده ... بهم گفتن فراموشش کن ... بهم گفتن بگرد دنبال عشق حقیقی ات ... گفتن عشق صدای فاصله هاست ... گفتن باید جدایی رو لمس کرد ... گفتن  ... گفتن ... گفتن ... ولی من فقط اسم تو رو شنیدم ... فقط تو رو دیدم ...

آخه چه جوری باید تو رو از یادم ببرم ... وقتایی که دلتنگ میشم ، حرفای دلتنگیمو به کی بگم ... هنوز چشمات تو عکس باهام حرف میزنن ... اونا حرفامو گوش میدن ... اما تو خودت کجایی ؟

 

بی تو همه جا سرد و بی روحه ... انگار رو تمام شهر گرد مرده پاشیدن ... کوچه ها ... خیابونا ... مغازه ها ... یادش بخیر ، چقدر با هم اینور و اونور میرفتیم ... وقتی یاد اون روزا میافتم نمیتونم ... نمیتونم فکر کنم تو دیگه تو زندگی من نیستی ... کوچه تمدن یادته ... همیشه وقتی میرسیدیم اول کوچه میگفتی : « مانی ، دوست دارم شب عروسیمون با ماشین عروس از این کوچه رد شیم ... میخوام همه این درختا ... همه این دیوارا ببینن که من و تو بالاخره به هم رسیدیم ... » پس چی شد ؟ حالا من باید هر بار تنهای تنها از اونجا رد بشم و سرم رو بندازم پایین نکنه که درختی ببینه اشکامو  ...

 

چقدر خوب بود روزی که دیدمت ... روزی که برای اولین بار بهم گفتی : ... دوستت دارم ... چی شد که رفتی ... من به خدا هنوز نمیدونم ...

تو تمام این سالها تنها کسی بودی که تو تنهاییام میومدی ... تنها کسی بودی که دلت حرفامو میخواست ... ترو خدا بازم بیا بهم بگو دیوونه ... دارم میمیرم از درد ... کاش بمیرم ... کاش ... دلم برای صدات تنگ شده ... میخوام باز بیام سرمو بذارم رو شونت و تو برام شعر بخونی ... چقدر شعر دوست داشتی ...

یادته همیشه بهت میگفتم دلم برات نیست ... الان واقعا نیست ... میدونی چند روزه ندیدمت ... ؟ امروز شد 53 روز ... تو هم یاد من میافتی ... ؟ یاد خاطراتمون ... ؟ یاد قول و قرارامون ... ؟ تو هم دلت برای من تنگ شده ... ؟

تو هم یادت میافته که یه گوشه این شهر یه نفر هست که همه فکرش تویی ... ؟ که هنوز دوستت داره ... ؟ که بی تو نفس کشیدن هم براش سخته ... ؟ اگه بر میگشتی ...

 

 

****

 

دوستای خوبم ... مهربونایی که همیشه با منید و من هنوز باورم نمیشه که اینهمه همدل تو همین چند روز بهم سر زده باشن و برام کامنت گذاشته باشن سلام ... نمیتونم بگم چقدر دوستتون دارم و چقدر ازتون ممنونم ... اونایی که با حرفای خوبشون ... با همدردی پاک و نابشون بهم امید دادن ... به خدا خیلی خوبید ... یه وقتایی آدم فکر میکنه تو دنیا تنهای تنهاست ولی حالا به من ثابت شده اشتباهه اگه فکر کنیم دور و برمون هیچکس نیست که به فکر ما باشه ... که هیچ همراه و همدردی نیست ...

کاش میتونستم اسمتون رو تو آسمون بنویسم تا همه ببینن تو دنیامون چقدر مهربون هست ... چقدر هستن کسایی که دلشون به درد میاد اگه دلی رو غمگین ببینن ... دلم میخواد بهترین آرزوهام رو بهتون هدیه کنم به پاس همه محبتتون ...

 

یادداشتهایی که برام گذاشته بودین بهترین تسکین بود واسه دل شکستم ... من این روزا و این مهربونیا رو هیچوقت از یادم نمیره ...خیلی صادقید ... بهم ثابت شده ... تا قبل از این همیشه فکر میکردم اینجا هم مثل چت روما ، مثل خیابونا ، مثل هر جایی که عده ای با هم در ارتباطن محور اصلی حرفا اونیه که میدونم و میدونید ولی دیدم نه ... من خیلی به بیراهه رفته بودم ... اینجا کسایی هستن که وقتی نوشته هات رو میخونن ، حرف دلشون رو برات مینویسن ... کسایی که با شادیات شاد میشن و با غصه هات غمگین ... اینجا محرم زیاده ... اونایی که به حرفت گوش بدن و بتونی هرچی تو دلته بهشون بگی ...

به گفته دکتر شریعتی ؛ « سرمایه هر دلی ، حرفهایی است که برای نگفتن دارد » من تمام این سرمایه رو به شما می سپارم ...

 

خیلی زیاد دوستتون دارم ... فقط میتونم از خدا بخوام بهترین ها همیشه مال شما باشه ... همیشه خوشبخت باشید ... به همه آرزو هاتون برسید ... همیشه سالم و سرحال باشید و خدا این دل بزرگ و پاک رو هیچوقت ازتون نگیره .... خیلی ماهید ... خیلی زیاد ...

  لوگو مهسا خانوم هم اومد حتماْ سر بزنيد : http://mlove.persianblog.ir


 
comment نظرات ()
 
 




 Extras | امكانات