برگای زرد پاییز

دلتنگ که شدی.. به خانه ام بیا.. کمی غصه هست.. با هم می خوریم...

عشق ... !؟
نویسنده : امیر - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢
 

 

وه چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست

کوه باشی استخوانت بشکنند
حرف باشی در دهانت بشکنند

عشق میورزی خرابت می کنند
دوست میداری جوابت می کنند

مهربانی غرق در گردابهاست
شادمانیها فقط در خوابهاست

در چنین شبهای بی فریاد رس
روز خوش در خواب باید دید و بس

قصه عشق ...

« ــ امروز میمیرد ... ! » ، میدانستم . باخود گفتم دیگر روز آخر است ... صدای مانده در گلویم هنوز فریاد میزد : « عشق » ! و من تنها زهرخندی بود که نثارش کردم ...
روزها بود  با قلبم همصدا شده بود ... قلبی که تنها تن زخمی اش در سینه ام مانده بود ... به چشم مرگش را میدیدم ... چیزی از عمرش نمانده بود ، نفس نداشت .
یادم آمد ... یاد روزی افتادم که چه آسان هدیه اش کردم ... از آنچه بهترین می پنداشتم چه آسان گذشتم ؛ از او فقط خواستم قلبم را بپذیرد و او قلبم را به قصر عشقش برد ، قصری که او ملکه اش بود ؛ روزها گذشت ، من آسوده خاطر از اینکه قلبم را به او هدیه کرده ام و در مقابل هیچ از او نخواسته ام که ناگاه ناشناسی برایم چیزی آورد ! قلبم بود ... قلبی شکسته و سوخته ، قلبی پاره و خون آلود ... در بیراهه های زندگی پیدایش کرده بود ، با ناباوری نگاهش کردم و غم را در نگاهش خواندم . به سینه ام آوردمش به امید بهبود اما افسوس . امیدی به درمان درد کهنه اش نبود .
من خسته و آواره ، گیج و بهت زده به راه مانده بودم و نوشدارویی میخواستم . کاخ آرزوهایم فروریخته بود . رهگذران نگاهم میکردند . سری تکان میدادند و میرفتند . رنجور و ناامید به انتظار لحظه مرگش در جاده بی سوار تنهایی می رفتم تا از دور غباری پیدا شد ... به این سو می آمد ، به سمت من . او که بود ؟ به نزدیکم آمد ... نوشدارویی برایم آورده بود تا دردهای قلب زخمی ام را التیام بخشم هنوز نمیدانستم او که بود . از او پرسیدم ، گفت « ــ مسافری از شهر مهر ، نه قصری دارم از جنس رویا و نه ملکه ای هستم حاکم بر سرزمین نور ، قلبی دارم عاشق که عصاره وجودش قلب تو را زنده کرد ... » قلب عاشقش را دیدم . قلبی شکسته و سوخته ، پاره و خون آلود ... براستی مسافری از شهر مهر بود ... !

لحظه ای صبر کنید ... برگی از شاخه فرو افتادست ...

امروز هم
ما هر چه بوده ایم ، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم ...

دوستای خوبم سلام - دیدید تا چشم به هم زدیم تابستون هم تموم شد و پاییز کذایی رسید ... ( راستی دفعه دیگه که وبلاگ رو آپدیت کنم ! سعی می کنم از پائیز هم بنویسم . شما هم برام بنویسین ؛ پائیزو دوست دارین ؟ شما هم ازش خاطره دارین ؟ ) دوباره شروع میشه دانشگاه و مدرسه و ... میدونین امسال منتظر چیه پائیزم ؟ امسال میخوام به اندازه همه عمرم تو پائیز برم سفر . دلم واسه پاییز خیلی تنگ شده . حتی دلم برای دریا وقتی پاییز میاد برای جنگلای شمال تو پاییز ، برای جاده های خیس و نمناک که همیشه کناره هاشون پر میشه از برگای زرد پاییزی ... برای بارون پائیز ... کاش میشد همه باهم تجربه کنیم ... حیف که ... نمیدونم چرا هروقت اسم پائيز میاد بی اختیار بغض گلوم رو می گیره ، شاید امسال هم منتظر پائيزم تا به اندازه همه عمرم گریه کنم ... شاید  ... ولی هر چی باشه من پائیز رو به اندازه همه برگای زردش دوست دارم .

چند وقت پیشا داستان قشنگی خوندم که مثل همیشه یه پاش عشق بود و یه پاش جدایی اما رویایی و جذاب ؛ اگه خواستید و دوست داشتید حتماً بخونید ، اینجا .
یه چیزی بگم در مورد یادداشت قبل که متأسفانه هرکاری کردم نتونستم کاری کنم که دیده بشه ( مشکل اینجاست که یادداشت تو قسمت مدیریت یادداشت هست ولی وقتی روی دکمه فرستادن یادداشت و بازسازی وبلاگ کلیک میکنم فقط میتونم تایتل یادداشت رو تو وبلاگ ببینم ! - کمک پی لیز - ) از همه دوستایی که برای همون سابجکت یادداشت کامنت گذاشته بودن خیلی خیلی ممنون و شرمنده که بعد از اینهمه مدت با این مشکل مواجه شدن ــ بازم مرسی .
اما شمایی که جاتون توی قلب و دِلَمه ... اول از همه خیلی خیلی ممنون از علی عزیز ( خسته از پرسه در خاک غریب ) که همیشه محبتشو نثار من میکنه ، علی جان خیلی خیلی ممنونم . دوست خوبم نینای عزیز ( پرین و پاریکال ) شما هم دوست خوبی هستی و همیشه دوست دارم بیام به وبلاگت و حرفات رو بخونم ممنونم که منو یادت نمیره و منو دوست خودت میدونی راستی منم متولد آذرم ! ( بیست و چهارم آذر ماه )... سپیده عزیزم ( بیا با هم باشیم ) من هم از اینکه حالا می شناسمت و میتونم نوشته های قشنگت رو بخونم یک دنیا خوشحالم .
نمیدونم چی باید بگم هر بار اگه بخوام باید اسم تک تکتون رو بیارم دلم میخواد ها ولی خب میدونید که نمیشه هر بار مجبورم از بعضی از دوستان یاد کنم . راستی مانای عزیز ؛ دوست خوبم من الان مدتیه نمیتونم بلاگ شما رو باز کنم به یادتون هستم ولی برام مقدور نیست که براتون کامنت بذارم . ( این مشکل رو متأسفانه با بعضی صفحات وب دارم ) تا اولین تمهید میخواستم این رو بهتون بگم که یه وقت فکر نکنید خیلی بی معرفتم .

میخواستم حالا که داره پاییز شروع میشه به همه دوستای عزیزی که روز تولدشون ( تولد خودشون یا کسیکه دوستش دارن ) تو پائیزه و همه دوستای مهربونی که پائیز سالگرد شروع عشق قشنگشونه تبریک بگم اومدن پائیز رو . امیدوارم سالهای سال سلامت باشید و عاشق و با دلی شاد زندگی کنید همیشه عمرتون مثل بهار تازه و عشقتون مثل تابستون گرم و زندگی تون مثل پائیز رنگارنگ و دلتون مثل زمستون صاف و ساده و یکدست باشه . خیلی دوستون دارم .

دل من دیر زمانی است که میپندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است
آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
ــ دانسته ــ
بیازارد ...

دوستای گلم خدانگهدار

سلام من سپيده هستم  . مانی از من خواسته که از طرف اون  بنويسم که فعلا تا چند وقتی (شايد ۱ هفته يا بيشتر ) نتونه بياد و آبديت کنه ( چقدرم تا حالا زود زود آبديت می کرد ! سپيده  ) و بهتون سر بزنه . به حساب بی معرفتی نذارين . زد زود می ياد . تا اون موقعه من می نويسم . ( به بلاگ خودمم سر بزنيد ها ) فعلا همين . منم خداحافظ . راستی قالب رو هم تا بياد عوض می کنه . تا بعد . سپيده  


 
comment نظرات ()
 
زندگی يه بازيه ... کی از عمرش راضيه ؟
نویسنده : امیر - ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٢
 

 


 
comment نظرات ()
 
از شوق اين اميد نهان زنده ام هنوز ...
نویسنده : امیر - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢
 

گاه برای بيان آنچه در گلوست و قرار است فريادی نشود ،
جز ايهام و اشاره راهی نيست که بغض هم خود اشاره ای است ...


از شوق این امید نهان زنده ام هنوز ... از شوق این نامده ای که وعده اش را بسیار شنیده ام ... دلخوش کرده ام به ابر شاید بر خاک تفتیده خیالم ببارد ، چشم انتظار رویش عشقی هستم که هنوز نکاشته ام ! ... خیال خامی است ؛ می دانم . اما دلم به همین راضی است ... دل به همین باور بسته ام که عشق را روزی در نگاه تازه ای خواهم یافت ... در نگاه یکی از همین رهگذران خیابانهای ساده شهر ... نمیدانم ... شاید هیچ نگاهی چشمانم را به میهمانی عشق نخواند ... شاید هیچکس گلدان احساسم را آب ندهد ... نمیدانم ... ولی دلم می گوید که می آید و من از شوق همین امید نهان زنده ام هنوز ...

اين حالِ منِ بی توست ...

چقدر کلافه ام امروز ... حتی حوصله خودم رو هم ندارم ... میخوام هر جا باشم جز جایی که هستم ... لباس می پوشم و راه می افتم ؛ پياده ؛ حوصله ترافيک غروب رو ندارم ... سعی می کنم از جاهائی برم که هیچوقت نمیرم ... نه ، فايده نداره ... هیچ فرقی به حالم نمیکنه ، هرکاری می کنم باز از همون جاهای قدیمی سر درمیارم ، حالا رسيدم به پاتوق هميشگی مون ( هر چند تو از اين اصطلاح خوشت نمیاد ولی خب حالا که تو نیستی ... ) می رم تو ...
 لوتوس - يه سالن نیمه تاريک با همهمه های گنگ دختر و پسرایی که هنوز شاید عاشقن ... دودی که همه سالن رو گرفته و صدای گیلاسهایی که حالا به  جای شراب توشون فقط دلستر سرو می شه ... فقط مشتریای همیشگی و مخصوص میتونن سفارش شراب بدن به جای آب آلبالو !
ــ سلام مانی ؛ کم پيدايی ! تنها اومدی ؟
ــ اِ ... مانی ؟ پس [...] کو ؟
ــ بی معرفت شدی ! تنها تنها ميای ! اگه بهش نگفتم ...

انگار هیچکس منو نمی بینه ، همه دنبال اینن که چرا تو نیستی ! نمیدونم چرا نمیشه از دست تو راحت شد ... همیشه بايد نبودن تو رو احساس کرد ...
با حرکت سر جواب همه رو میدم و سر جای هميشگیم می شينم
ــ سلام مانی ، سفارش میدی یا منتظر میمونی ؟
ديگه داره کفرم در میاد ... سفارشم مثل هميشه قهوه تلخ ...
حالا فرصت دارم فکر کنم که اصلاً چرا اينجام . تازه صدای گيتار و صدایی که از دور دست میاد رو می شنوم ... « آدما از آدما زود سير میشن ... ... ... آدما رو عشقشون پا می ذارن ... آدما آدمو تنها می ذارن ... »
بعد از اینهمه روز که نیومدم اینجا هنوز همه چيز سر جای خودشه ... آدما ... حرفا ... قصه همون قصه است ، فقط ... فقط تو نیستی ... مهمه که نیستی ؟
نه ؛ دیگه مهم نیست که تو پیشم نیستی ... وقتی همه هستن منم میتونم باشم ... بی تو ... حتی بدون فکر کردن به تو ... روزا اومدن و رفتن بی اونکه اتفاقی بیافته ، بعد از این هم میان و میرن ، باز من میمونم و زندگی ... شاید هم عشق ... شاید ...
ساعت 10 شبه ... نمیدونم این دو ، سه ساعت چطوری گذشت فقط می بینم همه رفتن ، دیگه نه از آدما خبری هست نه از صداشون ... منم بلند میشم ... راه می افتم طرف خونه . شب ؛ سکوت ؛ صدای گنگی که تو گوشم می پیچه ...  :  آدما آی آدمای روزگار ... چی می مونه از شماها یادگار ؟

سعادتی است نقش يادتان بر دفتر عمــر ...

سلام همراهای همیشگی برگای زرد پائيز ... میدونم همگی از دستم عصبانی هستید که اینقدر دیر به دیر آپدیت می کنم و بدتر از اون اینقدر کم به شما که اینهمه با محبتید سر میزنم ... حق با شماست هیچ جوابی نمیتونم بدم یعنی هیچ جوابی ندارم که بدم ... فقط باید سکوت کنم ( البته سکوتی رساتر از فریاد ! )
مثل همیشه میخوام تشکر کنم از شما همسفرای کوچه های تنهایی ... اول از همه از تک تک کسانی که برام کامنت گذاشتن و یا حتی به وبلاگ من سر زدن و برای چند لحظه هم که شده وقتشون رو اینجا گذروندن ممنونم ... بعد از اون بايد از وبلاگ با محبت
آن روز بارانی یاد کنم که حتماً همگی کامنتهای قشنگشون رو خوندین ... همینطور وبلاگ های عشق مخفی و سایه بون  ( وبلاگ نسترن عزیز ؛ دوست خوب و قدیمی ) که همیشه خوشحالم می کنن با یادداشتهای خوندنی و صمیمی شون ... از بقیه دوستانی هم که تو این مدت کم بهشون سر زدم یا اصلاً سر نزدم میخوام منو ببخشن مثل دی داد عزیز ... مانای عزیز ... سحر عزیز ... بیتای عزیز ... آشوب عزیز و خیلی های دیگه  . از بقيه خوبای یکدل هم ممنونم و سپاسگزار ... میدونم که نمیشه جبران کرد پس فقط می تونم بگم که قدر همه مهربونی تون رو میدونم ...
عزیزای من ... کم کم تابستون هم تموم میشه و می رسیم به پائيز ... پائيزی که نمیدونم شماهم دوستش دارید یا نه ؟ ... من خاطره خوبی از پائيز دارم هرچند آخرش به خوبی اولش نبود ولی خب حالا من پائيز رو حتی بیشتر از بهار دوست دارم ( البته بهار خانوم ــ وبلاگ
بهار رو دوست دارم ــ سوءتفاهم نشه ها منظورم از بهار شما نیستین ! )  هرچند نمیدونم چرا امسال از اومدن پائيز با همه حرفایی که گفته شد می ترسم ... یعنی هنوز نمیدونم وقتی به آذر ماه برسیم باید چیکار کنم ؟ بگذریم ... باز براتون مینویسم ... بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم ... همیشه شاد و سلامت باشید ... دوستتون دارم ...

خورشيد ...

به چه فکر ميکني؟
به گذشته، به بودن و نبودن؟
به خواستن و نخواستن؟ به باختن
يا بيش از اين خود را مشغول اين تفکرات خواهي نمود
آيا باز هم روزهايت را اينچنين سپري خواهي کرد
بلند شو
پرده ها را کنار بزن
به خورشيد نگاه کن
به تابندگي اش
نگاهش کن چه آرام ميسوزد و نور ميافشاند
صدايش بزن
ترا خواهد شناخت
از او بپرس که براي فردا چه تصميمي دارد
ميخواهد طلوع کند
امروز چه کرده است
باز هم طلوع
و ديروز
خورشيد برايت از غروب نخواهد گفت
هر چه هست نور است و صبح
آفتاب مهربان روزها غمهاي فراواني به دل دارد
از شامگاهان که با خون گريه هايش آسمان سرخ فام را به شب سپرده است
ولي هر صبح فراموششان کرده
تا ترا
به ميهماني سپيده دم ببرد
و گرمي و روشنايي را به تو هديه کند
تو چرا فراموش نکني
تو چرا پنجره را باز نکني
امروز همان فرداييست که در انتظارش بودي
هديه خورشيد
تازه است و نو
شروع کن
بايد کهنه هارا دور ريخت
نه به اطراف نگاه نکن
از خودت شروع کن
خود را از بندهاي گذشته رها کن
با خورشيد همراه شو
دوباره طلوع کن
بتاب و زندگي ات را گرم کن
اگر خورشيد فردا را ميسازد تو هم فرداي خود را بساز
به زندگی من هم بتاب
من آفتاب حضورت را نیاز دارم
هميشه ... هميشه ... هميشه ...

« مانی »


راستی یه پیشنهاد : آهنگهای فال قهوه و زندگی شادمهر عقیلی رو گوش کنید  ،  اگه دوست داشتید میتونید تو سایت پر پرواز پیداشون کنید .
تا دوباره ای دیگه ، خدا نگهدار  ...

ای آیه مکرر آرامش
میخواهمت هنوز
آری هنوز هم دریای آرزو  ؛
در اين دل شکسته من موج میزند  ،
راهی به دل بجو ...


 
comment نظرات ()
 
 




 Extras | امكانات