برگای زرد پاییز

دلتنگ که شدی.. به خانه ام بیا.. کمی غصه هست.. با هم می خوریم...

باز قصه از سر ...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

" خسته شده ام...
بازی با همه ی این کلمات تکراری هم راضی ام نمی کند، حتی تصور لحظه ای که در این بازی هم بازی تو باشم...
"

ولنتاین هم ...

اولین بار که دیدمش برام مرموز و جذاب بود، اما نه عاشقش بودم و نه حتی دوسش داشتم... نمیدونم چی شد که با هم آشنا شدیم... حالا خیلی از اون روز میگذره حالا هم دوسش دارم هم عاشقشم... حالا خیلی روزه که کنارمه و دیگه جزئی از لحظه هام شده... خودش خوب میدونه جاش کجاست... خوب میدونه برای من کیه...
امروز هم کنارمه، نشسته روبروم... همون جای همیشگی ... با همون لبخند قشنگش... مهربون و دوست داشتنی... مثل همیشه.
امروز فرصت خوبیه تا دوباره بهش بگم چقدر دوسش دارم، چقدر از بودنش خوشحالم... میخوام دستاشو بگیرم تو دستم و تو چشماش نگاه کنم و بگم که... قلبم داره تندتند میزنه، دستام عرق کرده، احساس میکنم صدای قلبمو اونم میشنوه... یه آن خجالت میکشم... چشمامو می بندم تا یه کم آروم شم و بتونم حرفامو بهش بگم... خدایا! انگار روز اوله... چند لحظه سکوت... حرفایی رو که میخوام بهش بگمو تو ذهنم مرور میکنم... چشمامو باز میکنم... فقط یه صندلی خالی روبرومه... یادم میافته خیلی وقته اون با من نیست... چشمامو دوباره می بندم... اشکام رو گونه هام لیز میخورن و گرمشون میکنن... حس میکنم داره نوازشم میکنه... حالا آرومه آرومم...
نمیدونم چقدر گذشته، به اطرافم نگاه میکنم... چقدر شلوغه اینجا... نگاهم به دختر و پسری میافته که تازه اومدن تو... جا برای نشستن نیست... آروم از جام بلند میشم تا بیشتر از این منتظرشون نذارم... "بفرمایید اینجا"... با تعجب نگاهم میکنن و بعد هم یه تشکر... میرم بیرون... .
با اینکه زمستونه اما فقط یه باد خنک به صورتم میخوره... نمیدونم کجا باید برم... میرم به طرف ماشین... میشینم رو صندلی و فکر میکنم شاید بهتر باشه برم یه جای خلوت... راه می افتم... شیشه ها رو میکشم پائین و با سرعت رانندگی میکنم... میخوام زودتر از اینجا و از آدما دور شم... یه
CD میذارم تو ضبط... "باورم نمیشه چشمات... بره مال دیگرون شه... با غریبه آشنا شه... با غریبه مهربون شه..." به تو فکر میکنم... به بودنت... به رفتنت... به علامت سؤالی که همیشه تو فکرمه... به بغضی که آزارم میده... یه گوشه نگه میدارم... عکستو نگاه میکنم... چقدر دلم برات تنگ شده... میبوسمت و آروم زیر لب میگم: « گل من، تو عاشقی، قلبت پیش هرکی که باشه این روز روز توست... روزت مبارک!»


این خیال توست که با من مانده است
و این چشمهای توست که به من می گوید:

"همه چیز تمام شده است..."


زندگی...

زندگی رویا نیست
زندگی تلخی تنهایی هاست
و کنارش گذر عمر به سرمنزل مرگ
زندگی زیبا نیست
زندگی آینه ی درد من است
و فقط روزشمار
تا رسیدن به همان خاکی که
خانه ی تاریک ِ
پیکر ِ سرد ِ من است ...

 

"زندگی ام روزهاست از من خواهشی دارد ،
او عاشق مرگ شده است و من عاشق او !"

به بن بست رسیده ام
پوچی مطلق
آنچه را در آینه گذشته ها می بینم
تنها زنگار خاطره هاست
اشکها و تنهایی ها
و آنچه پیش رویم است
صفحاتیست خالی
که همچون آنچه گذشت
با حسرت رویشان خواهم نوشت...
قصه دلتنگی ها را...

خدایا باز در سکوت تنهایی خود
تو را می طلبم... تو را می خوانم
لحظه ای مرا ببین
حرفهای زیادی دارم...
تو می شنوی...؟


سلام من به تو ...

سلام دوستای خوبم، مهربونای همیشگی... خیلی وقت بود نمی نوشتم -اینجا- اما معنیش این نبود که این وبلاگ و خاطراتش از یادم رفتن، اینکه فراموشتون کردم... به همه دوستایی که داشتم سر زدم اما خیلی از وبلاگها عوض شدن... و خیلیا هم روزها یه بهتر بگم سالهاست ننوشتن... خیلی دلم گرفت... کاش دوباره همه جمع می شدن.
دوباره تصمیم دارم بنویسم... از همه تون ممنونم که تنهام نذاشتین... وقتی نظرات پست "ای تو آشنای ناشناسم - دیماه هشتاد و دو" رو میخونم اشک تو چشمام جمع میشه، یاد همه مهربونیتون میافتم و اینکه اینهمه روز فراموشم نکردین... هرجا که هستید بهترینا رو براتون میخوام.

اما از وقتی پست قبلی رو نوشتم هم با دوستای تازه ای آشنا شدم، دکتر سین عزیز ، سرآشپز گوگولی مهربونم ، بهرام عزیز ، بانوی بارانی (این اسم چقدر آرامش دهنده است) ، هانی خوبم که همیشه به من لطف داشته ، آزاده عزیز که من وبلاگش رو با اسم "آینه ی شکسته" به لیست دوستام اضافه کردم ، زهرا 72ی عزیز ، سحر عزیز، دوست خوب قدیمی که وبلاگشو خیلی دوست دارم  و "..." (!!) که شعری که برام نوشته بود و خیلی دوست داشتم. از اینکه به یادم بودین یه دنیا ممنونم و خوشحال. باز هم منتظرتون هستم...

تا دوباره.
 

شاید اگر غرور ابرها نبود
همیشه آسمان آفتابی بود
و همیشه
خورشید را می دیدیم...


(امیـــــر)

 


 
comment نظرات ()
 
 




 Extras | امكانات