برگای زرد پاییز

دلتنگ که شدی.. به خانه ام بیا.. کمی غصه هست.. با هم می خوریم...

دلم از سنگ که نيست گريه در خلوت دل ننگ که نيست ...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٢
 

نميدونی چقدر سخته با تو نبودن ،‌ هنوز نميتونم باور کنم ديگه اسم تو ،‌ ديگه صدای قشنگ تو مال من نيست ... هنوز چشمام همه دنبال توست ... همه جا ... کاش ميدونستی چقدر دوست دارم ... من هنوز هم بهت زنگ ميزنم ولی هيجوقت خودت گوشی رو بر نميداری  و از اون بدتر دقيقا همون وقتايی که با من حرف ميزدی تلفنتون اشغاله و حالا من خوب ميدونم جای من رو يکی ديگه تو قلبت گرفته ...

يادته دقيقاْ‌ يک هفته پيش بود که بهت زنگ زدم ... برات آهنگ غبار مرجان رو گذاشتم ( همون که خيلی دوستش داشتی و خيلی هم خوب ميخونديش ) شايد ياد گذشته باعث بشه باز برگردی پيشم ولی تو بعد از تموم شدن آهنگ بهم گفتی :« مرسی که وقتم رو با اين مسخره بازيات گرفتی » ... سليقه ات هم عوض شده ... کاش ميتونستم به اندازه همه اشکای آدمای عاشق گريه کنم شايد ... نميدونم شايد چی ...

آخرين بار بهم گفتی شب بهت زنگ ميزنم ... اون شب تلفنتون تا ۵/۵ صبح اشغال بود و من فقط گريه کردم ... برات مسخره نباشه اگه يه پسر گريه کنه ... من هنوز هم منتظرم ... حالا که بيشتر از ۱ ماه گذشته و من فقط به همون يه عکسی که ازت دارم خيره ام ...

ميدونی ... ؟  به خدا نميدونی ... ... ... ...


 
comment نظرات ()
 
 




 Extras | امكانات