برگای زرد پاییز

دلتنگ که شدی.. به خانه ام بیا.. کمی غصه هست.. با هم می خوریم...

بردی از يادم ...
نویسنده : امیر - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢
 

يادمه يه روز با هم از خيابون وليعصر رد ميشديم ، به بتهوون ( يه نوارفروشی تو خيابون وليعصر ) که رسيديم من مثل بچه ها وقتی جلو يه اسباب بازی  فروشی ميرسن پشت ويترين ميخکوب شدم ... چشمم خورد به جلد يه کاست «‌ بردی از يادم ... » سريع رفتم و برات خريدمش ... وقتی نوار رو ديدی حسابی بهت برخورد و ناراحت شدی : «‌ اين نوار چه ربطی به من داره که واسه من خريديش ؟ من تو رو از ياد ميبرم ... ؟ تو شايد ولی من هيچوقت ! » حالا بهت ثابت شد ،‌ ديدی « بردی از يادم ... دادی بر بادم ... با يادت شادم .......... دل به تو دادم ... در دام افتادم ... از غم آزادم !!! »

يادش بخير اون روزا که دوستم داشتی و هميشه و همه جا با من بودی ... همه جا من و تو رو با هم ميديدن و با  هم ميشناختن ولی حالا ... يادت مياد اون روزای اولی که آشناييمون تازه بود و نو يه روز بهت گفتم : «‌ ميدونی من تا کی باهات ميمونم ؟ » با تعجب نگاهم کردی و بهم گفتی : « کی نداره ،‌ تا هميشه ... » تو جوابت گفتم : « من هميشه با تو ميمونم ،‌ تا موقعی که تو بخوای ... هر موقعی که نخوای منو ؛‌ آروم و بی صدا ؛‌ آروم تر از اومدنم ميرم ... بدون اينکه آب از آب تکون بخوره »‌ توگفتی : « من هميشه از تو ميخوام پيشم بمونی ! » ولی ديدی دروغ گفتی ؟ اما من بهت ثابت ميکنم که راست گفتم ... من ميرم و تو رو با عشق تازه ات تنها ميذارم ... تو تونستی وجودم رو از خودت جدا کنی ولی نميتونی مجبورم کنی که دوستت نداشته باشم ... من برای تو مُردم ولی تو برای من زنده بمون ...

دوست دارم حرفای آخرم رو هم بخونی ؛‌ من يه تشکر بزرگ بهت بدهکارم بابت تمام روزای خوبی که به من هديه کردی ، من هنوزم ميگم بهترين روزای عمرمو با تو گذروندم ... و يه عذر خواهی بزرگتر بخاطر روزای سخت و تلخی که با من گذروندی ... اون روزايی که شرم تو نميذاشت تا بهم بگی ديگه دوستم نداری و دل من نميخواست اينو باور کنه ... ممنونم که دوستم داشتی ... ممنونم که اجازه دادی دوستت داشته باشم ... ممنونم که ...

امسال چقدر از اومدن پاييز ميترسم ... از بارون پاييز بی تو ... از سوز سردش ... منی که بهار برام بهشت بود رو عاشق پاييز کردی و خودت و حالا يه پاييز سرد رو برام به يادگار گذاشتی با يه دنيا اشک ... من ديگه نميخوام پاييز رو ببينم ؛‌ ديگه نميخوام رو برگای زرد پاييز راه برم ... من ديگه نميخوام باشم ... ديگه نميخوام باشم ...

 

من تمنا کردم      که تو با من باشی       تو به من گفتی : هرگز ، هرگز      پاسخی سخت ودرشت

و مرا غصه اين هرگز کشت ...

 

من دوتا مطلب کوچيک هست که بايد يادآوری کنم : اول اينکه آهنگ متن اين بلاگ رو مديون مهسا خانوم هستم که به زودی لوگوشون رو اينجا ميذارم و وبلاگ خيلی قشنگی دارن که من باز ازشون ممنونم .... دوم اينکه برای يادداشت ۲۳ تير باران عزيز کامنتی گذاشته بودن که منو شرمنده کردن ، کاش آدرس وبلاگشون رو هم ميذاشتن ... اميدوارم باز بيان اينطرفا .... ديگه از همه هم ممنونم / تا بعد ... موفق باشيد .


 
comment نظرات ()
 
 




 Extras | امكانات