برگای زرد پاییز

دلتنگ که شدی.. به خانه ام بیا.. کمی غصه هست.. با هم می خوریم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
نویسنده : امیر - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢
 

چقدر اشک دارم اینروزا ... چقدر بغض دارم ... چقدر دنیام ساکت و خالیه ...

 

بهم گفتن عشق تو عشق نبوده ... بهم گفتن فراموشش کن ... بهم گفتن بگرد دنبال عشق حقیقی ات ... گفتن عشق صدای فاصله هاست ... گفتن باید جدایی رو لمس کرد ... گفتن  ... گفتن ... گفتن ... ولی من فقط اسم تو رو شنیدم ... فقط تو رو دیدم ...

آخه چه جوری باید تو رو از یادم ببرم ... وقتایی که دلتنگ میشم ، حرفای دلتنگیمو به کی بگم ... هنوز چشمات تو عکس باهام حرف میزنن ... اونا حرفامو گوش میدن ... اما تو خودت کجایی ؟

 

بی تو همه جا سرد و بی روحه ... انگار رو تمام شهر گرد مرده پاشیدن ... کوچه ها ... خیابونا ... مغازه ها ... یادش بخیر ، چقدر با هم اینور و اونور میرفتیم ... وقتی یاد اون روزا میافتم نمیتونم ... نمیتونم فکر کنم تو دیگه تو زندگی من نیستی ... کوچه تمدن یادته ... همیشه وقتی میرسیدیم اول کوچه میگفتی : « مانی ، دوست دارم شب عروسیمون با ماشین عروس از این کوچه رد شیم ... میخوام همه این درختا ... همه این دیوارا ببینن که من و تو بالاخره به هم رسیدیم ... » پس چی شد ؟ حالا من باید هر بار تنهای تنها از اونجا رد بشم و سرم رو بندازم پایین نکنه که درختی ببینه اشکامو  ...

 

چقدر خوب بود روزی که دیدمت ... روزی که برای اولین بار بهم گفتی : ... دوستت دارم ... چی شد که رفتی ... من به خدا هنوز نمیدونم ...

تو تمام این سالها تنها کسی بودی که تو تنهاییام میومدی ... تنها کسی بودی که دلت حرفامو میخواست ... ترو خدا بازم بیا بهم بگو دیوونه ... دارم میمیرم از درد ... کاش بمیرم ... کاش ... دلم برای صدات تنگ شده ... میخوام باز بیام سرمو بذارم رو شونت و تو برام شعر بخونی ... چقدر شعر دوست داشتی ...

یادته همیشه بهت میگفتم دلم برات نیست ... الان واقعا نیست ... میدونی چند روزه ندیدمت ... ؟ امروز شد 53 روز ... تو هم یاد من میافتی ... ؟ یاد خاطراتمون ... ؟ یاد قول و قرارامون ... ؟ تو هم دلت برای من تنگ شده ... ؟

تو هم یادت میافته که یه گوشه این شهر یه نفر هست که همه فکرش تویی ... ؟ که هنوز دوستت داره ... ؟ که بی تو نفس کشیدن هم براش سخته ... ؟ اگه بر میگشتی ...

 

 

****

 

دوستای خوبم ... مهربونایی که همیشه با منید و من هنوز باورم نمیشه که اینهمه همدل تو همین چند روز بهم سر زده باشن و برام کامنت گذاشته باشن سلام ... نمیتونم بگم چقدر دوستتون دارم و چقدر ازتون ممنونم ... اونایی که با حرفای خوبشون ... با همدردی پاک و نابشون بهم امید دادن ... به خدا خیلی خوبید ... یه وقتایی آدم فکر میکنه تو دنیا تنهای تنهاست ولی حالا به من ثابت شده اشتباهه اگه فکر کنیم دور و برمون هیچکس نیست که به فکر ما باشه ... که هیچ همراه و همدردی نیست ...

کاش میتونستم اسمتون رو تو آسمون بنویسم تا همه ببینن تو دنیامون چقدر مهربون هست ... چقدر هستن کسایی که دلشون به درد میاد اگه دلی رو غمگین ببینن ... دلم میخواد بهترین آرزوهام رو بهتون هدیه کنم به پاس همه محبتتون ...

 

یادداشتهایی که برام گذاشته بودین بهترین تسکین بود واسه دل شکستم ... من این روزا و این مهربونیا رو هیچوقت از یادم نمیره ...خیلی صادقید ... بهم ثابت شده ... تا قبل از این همیشه فکر میکردم اینجا هم مثل چت روما ، مثل خیابونا ، مثل هر جایی که عده ای با هم در ارتباطن محور اصلی حرفا اونیه که میدونم و میدونید ولی دیدم نه ... من خیلی به بیراهه رفته بودم ... اینجا کسایی هستن که وقتی نوشته هات رو میخونن ، حرف دلشون رو برات مینویسن ... کسایی که با شادیات شاد میشن و با غصه هات غمگین ... اینجا محرم زیاده ... اونایی که به حرفت گوش بدن و بتونی هرچی تو دلته بهشون بگی ...

به گفته دکتر شریعتی ؛ « سرمایه هر دلی ، حرفهایی است که برای نگفتن دارد » من تمام این سرمایه رو به شما می سپارم ...

 

خیلی زیاد دوستتون دارم ... فقط میتونم از خدا بخوام بهترین ها همیشه مال شما باشه ... همیشه خوشبخت باشید ... به همه آرزو هاتون برسید ... همیشه سالم و سرحال باشید و خدا این دل بزرگ و پاک رو هیچوقت ازتون نگیره .... خیلی ماهید ... خیلی زیاد ...

  لوگو مهسا خانوم هم اومد حتماْ سر بزنيد : http://mlove.persianblog.ir


 
comment نظرات ()
 
 




 Extras | امكانات