بردی از يادم ...

يادمه يه روز با هم از خيابون وليعصر رد ميشديم ، به بتهوون ( يه نوارفروشی تو خيابون وليعصر ) که رسيديم من مثل بچه ها وقتی جلو يه اسباب بازی  فروشی ميرسن پشت ويترين ميخکوب شدم ... چشمم خورد به جلد يه کاست «‌ بردی از يادم ... » سريع رفتم و برات خريدمش ... وقتی نوار رو ديدی حسابی بهت برخورد و ناراحت شدی : «‌ اين نوار چه ربطی به من داره که واسه من خريديش ؟ من تو رو از ياد ميبرم ... ؟ تو شايد ولی من هيچوقت !‌ » حالا بهت ثابت شد ،‌ ديدی « بردی از يادم ... دادی بر بادم ... با يادت شادم .......... دل به تو دادم ... در دام افتادم ... از غم آزادم !!! »

يادش بخير اون روزا که دوستم داشتی و هميشه و همه جا با من بودی ... همه جا من و تو رو با هم ميديدن و با  هم ميشناختن ولی حالا ... يادت مياد اون روزای اولی که آشناييمون تازه بود و نو يه روز بهت گفتم : «‌ ميدونی من تا کی باهات ميمونم ؟ » با تعجب نگاهم کردی و بهم گفتی : « کی نداره ،‌ تا هميشه ... » تو جوابت گفتم : « من هميشه با تو ميمونم ،‌ تا موقعی که تو بخوای ... هر موقعی که نخوای منو ؛‌ آروم و بی صدا ؛‌ آروم تر از اومدنم ميرم ... بدون اينکه آب از آب تکون بخوره »‌ توگفتی : « من هميشه از تو ميخوام پيشم بمونی ! » ولی ديدی دروغ گفتی ؟ اما من بهت ثابت ميکنم که راست گفتم ... من ميرم و تو رو با عشق تازه ات تنها ميذارم ... تو تونستی وجودم رو از خودت جدا کنی ولی نميتونی مجبورم کنی که دوستت نداشته باشم ... من برای تو مُردم ولی تو برای من زنده بمون ...

دوست دارم حرفای آخرم رو هم بخونی ؛‌ من يه تشکر بزرگ بهت بدهکارم بابت تمام روزای خوبی که به من هديه کردی ، من هنوزم ميگم بهترين روزای عمرمو با تو گذروندم ... و يه عذر خواهی بزرگتر بخاطر روزای سخت و تلخی که با من گذروندی ... اون روزايی که شرم تو نميذاشت تا بهم بگی ديگه دوستم نداری و دل من نميخواست اينو باور کنه ... ممنونم که دوستم داشتی ... ممنونم که اجازه دادی دوستت داشته باشم ... ممنونم که ...

امسال چقدر از اومدن پاييز ميترسم ... از بارون پاييز بی تو ... از سوز سردش ... منی که بهار برام بهشت بود رو عاشق پاييز کردی و خودت و حالا يه پاييز سرد رو برام به يادگار گذاشتی با يه دنيا اشک ... من ديگه نميخوام پاييز رو ببينم ؛‌ ديگه نميخوام رو برگای زرد پاييز راه برم ... من ديگه نميخوام باشم ... ديگه نميخوام باشم ...

 

من تمنا کردم      که تو با من باشی       تو به من گفتی : هرگز ، هرگز      پاسخی سخت ودرشت

و مرا غصه اين هرگز کشت ...

 

من دوتا مطلب کوچيک هست که بايد يادآوری کنم : اول اينکه آهنگ متن اين بلاگ رو مديون مهسا خانوم هستم که به زودی لوگوشون رو اينجا ميذارم و وبلاگ خيلی قشنگی دارن که من باز ازشون ممنونم .... دوم اينکه برای يادداشت ۲۳ تير باران عزيز کامنتی گذاشته بودن که منو شرمنده کردن ، کاش آدرس وبلاگشون رو هم ميذاشتن ... اميدوارم باز بيان اينطرفا .... ديگه از همه هم ممنونم / تا بعد ... موفق باشيد .

/ 62 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bahar

سلام..خوبی؟من نمی دونم چی بگم ...! فقط اگه ميشه برای قسمتای ديگه ی وبلاگم هم کامنت بزار... وبلاگ منو به هر کس که دوست داری بده ... خودتم بيشتر بهم سر بزن ... ممنون ميشم و خوشحالم می کنی ... اميدوارم به تمام آرزوهات برسی ...

clotho

سلام !!!! دنيا محل بی وفايی است !!!! و ما فقط می تونيم لحظات خوش گذشته رو برای خودمون نگه داريم !!! سالها بعد که بگذره از اين تجربه زندگی ات خوشحال خواهی شد اگر چه تلخ بوده و زمان گرد سحر آوری دارد که تلخی را سرشار از شيرينی معجزه آوری می کند !!!‌پيروز باشی !!!

Mona

سلام .... بابا گريه ميندازی آدمو !!‌ ولی اگه بتونی :‌ دنيا و قيل و قالش ؛ غصه رو بی خيالش .... ( ميدونم که شدنی نيست ولی !)

mahsa

من لوگم درست شد از معرفی کردنم ممنون اسم وبلاگمم شد باور(bavar) من براتofگذاشتم که کی ميام کار مهمی دارم

toyfel

مانی عزيز....حقيقت اين که مشکل شما انقدر بزرگه که ادم نميتونه چيزی بگه.اميدوارم اين دل شکستتون بتونه با يه عشق ديگه مرحم خودشو پيدا کنه.می دونم اين حرف ناراحتتون می کنه.اما فراموش کردن بهتره.سعی کن فراموشش کنی همون طور که اون فراموشت کرد.....براتون ارزوی يه عشق پاک می کنم.دست خدا به همراتون.

نگار

سلام ... ممنون که سر زدی ... ببخشيد که ترسناک بود :)) قالبمو عوض کردم و لينک شمارم گذاشتم تو بلاگم .... چقدر نوشتتون غمگين بود :(

bahar

سلام٬ اين نوشته منو ياد چيزی انداخت که حاضرم بمیرمو یادش هیچ وقت نیافتم . خیلی قشنگه وبلاگت .ای کاش همیشه آدما رو حرفشون میتونستن وايسن.پاينده باشی

ROSE

وقتی اين متن و خوندم جلوی سيل اشکامو نتونستم بگيم... دلم درد گرفت..آخه من عاشقم...عشقمو خيلی دوست دارم...و فصل آشناييمون پاييز است.....ميترسم يک روز بشه که بی وفايی تو دامن پاييز زنجيرشو بندازه دور پام....اونوقت رز خواهد مرد....مرگ برای عشق .........مرسی از احساساتت که به اين زيبائی می نويسی......

زهرا

سلام. این مطلبت خیلی قشنگ بود و دل هر عاشقی رو به درد می آورد. در ضمن تو هم خیلی احساسات پاکی داری. بازم بهت سر می زنم.[دست]

با با یک کمی هم به یاد بهار باشین شاد و پشروز و عاشق